دفتر شعر
۱۵۴ شعر در این دفتر
گفتم که هوای او برون شد ز سرماز خاک درش درد سر خود ببرم
آن را که بود نور نبی در بشرهحاجت نبود به طول و عرض شجره
بر مسند ناز خفته ای با دگرانصد گوهر راز سفته ای با دگران
سرخی ز لب لعل به سنگ آوردنوز گل به گیاه بوی و رنگ آوردن
دل از روش مؤمن و ترسا برکنزنار مغان ببر چلیپا بشکن
از نور ازل دلت منور بادااسرار ابد در او مصور بادا
گنجشک توام که پای بستم کردیوز دانه اندوه و غمم پروردی
ای باد اگر سوی بدخشان گذریزنهار بر آن ماه درخشان گذری
فی القلب دم یسیل من آماقیکی یظهر ما سترت من اشواقی
ای کاش بدانمی که من کیستمیسرگشته درین جهان پی چیستمی