دفتر شعر
۱۵۴ شعر در این دفتر
بود آینه وجود عالم مثلاوان آینه را وجود ما و تو جلا
ای آنکه به بر و بحر بشتافته ایور کوه رسیده پیش بشکافته ای
ای دل تا کی فضولی و بوالعجبیاز من چه نشان عافیت می طلبی
گر خاک سر کوی مذلت باشیرسوا شده شهر و محلت باشی
از پنجه پنج و ششدر شش بدرآیوز کشمکش سپهر سرکش بدرآی
از لطف قد و صباحت خد چه کنیوز سلسله زلف مجعد چه کنی
ای از تو به باغ هر گلی را رنگیهر مرغی را ز شوق تو آهنگی
رفتی که دلم ز بار غم رنجه کنیتا خاطرم از بار ستم رنجه کنی
نی ترک وجود غم فزاینده کنینی آرزوی حیات پاینده کنی
ای کرده نهان ز سایلت خوان عطادریوزه احسان و تمنای عطا
در دعوی لاف معنی از من بگریختخوش آنکه ز مدعی رهزن بگریخت
شد فصل بهار و گشتم از غصه هلاکدارم جگری کباب و چشمی نمناک
حیران شده ام که میل جان با تن چیستواندر گل تیره این دل روشن چیست
عالم همه با حوادث آفات استمنفی ست که وهم می کند اثبات است
دانی چه کسم ز ناکسان ناکس تروز جمله خسیسان به خسیسی خس تر
بحری ست کف جود شه کوه وقارهرگز نفتد به غیر گوهر به کنار
شه چون مه چارده شب آمد ز سفربر فتح هری یافت دم صبح ظفر
هر چند که در دل غم هجران افکندجان پرتو حسن به جانب آن افکند
آنها که در آفاق به هم پیوستندآخر ز میانه پای رفتن بستند
زین پیش رهی بود ز بغداد نیازموصل به حریم وصل آن کعبه راز
با غیب به بویت آمد ای حرف شناسوانفاس تو را بود بر آن حرف اساس
ای یافته مرهم خود از داغ مپرسنظاره طاووس کن از زاغ مپرس
در مسجد و خانقه بسی گردیدمبس شیخ و مرید را که پا بوسیدم
صد تیغ جفا زدی و راندی ز درموانگه گله می کنی که رفتی ز برم