دفتر شعر
۱۵۴ شعر در این دفتر
این کاسه که من بی تو به لب می آرمنی از پی شادی و طرب می آرم
بنگر به جهان سر الهی پنهانچون آب حیات در سیاهی پنهان
یا رب ز دو کون بی نیازم گردانوز افسر فقر سرفرازم گردان
یارب همه خلق را به من بدخو کنوز جمله جهانیان مرا یکسو کن
یارب دلم از بتان سرکش برهانوز خط خوش و عارض مهوش برهان
رخ بنمایی که ماه گردون است اینلب بگشایی که لعل میگون است این
آمد سحری به خوابم آن قره عینتابان ز دو زلف او دو رخ کالقمرین
آن را که زمین کشد درون چون قاروننی موسیش آورد برون نی هارون
تاریخ جهان که قصه خرد و کلاندرج است در آن چه شهریاران چه یلان
خواهی به بهار گیر خواهی به خزانکس نیست به جز چنار صباغ رزان
گل نیست ز تو به سرخرویی افزونلیکن آمد با تو به دعوی بیرون
هر فصل گلی کز اثر چرخ برینآید ز زمین گلی برون پرده نشین
ای صفوت روح اعظم آیینه تووی ظلمت خاک آدم آیینه تو
ای حسن بتان ماه سیما از تووی جانب شان میل دل ما از تو
نام تو که خامشی نمی شاید ازوبر سینه در فتوح بگشاید ازو
یا من ملکوت کل شی ء بیدهطوبی لمن ارتضاک ذخرا لغده
ای در دل تو هزار مشکل ز همهمشکل شود آسوده تو را دل ز همه
در غیرتم از صبا که چون بیگه و گهگستاخ رود به کوی آن زیبا مه
از شرب مدام و لاف مشرب توبهوز عشق بتان سیم غبغب توبه
از میل ملاهی و مناهی توبهوز نفس مباهی به تباهی توبه
ماییم به غمناکی خود شاد شدهبل از غم و شادی همه آزاد شده
دور از رخ تو منم ز جان بگذشتهصد نامه غم ز خون دل بنوشته
هستی همه ذلت و هوان است و ضعهزین مرحله هر که رفت الله معه
یا رب سوی مقصدم ره سیر بدهمقصود دلم ز کعبه و دیر بده