دفتر شعر
۱۵۴ شعر در این دفتر
ای لاله دلسوخته دامن چاکداری رخی از داغ درون آتشناک
کردم به طوافِ خانهٔ یار آهنگسنگی دیدم نهاده آنجا بر سنگ
بگذر به دیار یارم ای پیک شمالبر خاک رهش به جای من دیده بمال
ای چارده ساله مه که در حسن و جمالهمچون مه چارده رسیدی به کمال
در دیده عیان تو بودهای من غافلدر سینه نهان تو بودهای من غافل
ای برده غمت شادی صد ساله ز دلهرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل
گویم نفسی دار ز من پاس ای دلکز شرط ره است پاس انفاس ای دل
افلاک بود قسی حوادث چو سهامرامی حق و آماجگه افراد انام
ما احسن بالک ای جهان گشته حمامگاهی به عراق می روی گاه به شام
ماییم و دل تنگ تر از حلقه «میم »در زیر جفا و جور چون نقطه «جیم »
عمری به هوس باد هوا پیمودمدر هر کاری خون جگر پالودم
گر در سفرم تویی رفیق سفرمور در حضرم تویی انیس حضرم
رفت آنکه به قبله بتان روی آرمحرف غمشان به لوح دل بنگارم
خون می گریم وز تو چه پنهان دارمکز بهر چه این دو چشم گریان دارم
گه در هوس روی نکو آویزمگه در سفر زلف مشکبو آویزم
بهر تو به بر و بحر بشتافته امهامون ببریده کوه بشکافته ام
هر جا گذرم نوای عشقت شنومبر خوان بلا صلای عشقت شنوم
از زلف تو تاری نربودم رفتموز لعل تو رازی نشنودم رفتم
تا چند غلام کهنه یا نو باشمدر کشمکش کنیز و بانو باشم
تا چند پی نفس دغاباز رومتا کی ره عقل حیله پرداز روم
خوش آنکه ز قید خودپرستی برهیموز تنگ دلی و تنگ دستی برهیم
هر دم غم آن ماه چگل می گویمبی مهری آن مهر گسل می گویم
گر دولت وصل را نشایم چه کنماین راز نهان با که گشایم چه کنم
جانا ز تو تا به چند اندوه کشموین بار غم گران تر از کوه کشم