دفتر شعر
۱۵۴ شعر در این دفتر
دور از رخت ای سنگدل سیمینبرلم یبق من الوجود عین و اثر
چشم تو که ریخت خون صد خسته جگردر ماتمشان کبود پوشید مگر
از سبزه به صحرا نگر ای لاله عذارهر جا به خط سبز الفی کرده نگار
بر مائده جهان چه برنا و چه پیرباشد پی لقمه ای به صد محنت اسیر
ای فضل تو دستگیر من دستم گیرسیر آمده ام ز خویشتن دستم گیر
ماییم به راه عشق پویان همه عمروصل تو به جد و جهد جویان همه عمر
بی مایه و سود خواهی آمد آخربی گفت و شنود خواهی آمد آخر
جامی دم گفت و گو فرو بند دگردل شیفته خیال مپسند دگر
ای دل پی دلدار نبودی هرگزجوینده اسرار نبودی هرگز
دل خسته و جان فگار و مژگان خونریزرفتم به دیار آن مه مهرانگیز
گنجشک ضعیف توام ای مایه نازافتاده به دام تو به صد عجز و نیاز
ای فاضل منطقی به فریادم رسبا من مزن از منطق ازین بیش نفس
چون شب برسد ز صبحخیزان میباشچون صبح شود ز اشکریزان میباش
من در غم هجر و دل به دیدار تو خوشتن در غم هجر و دل به دیدار تو خوش
ای خاک درت کعبه ارباب خصوصنازل شده ز آسمان به وصف تو نصوص
ای ذات رفیع تو نه جوهر نه عرضفضل و کرمت نیست معلل به غرض
ای بر سر حرف این و آن نازده خطپندار دویی دلیل بعد است و سخط
آن را که نه عاشق است از یار چه حظوان را که نه مشتاق ز دیدار چه حظ
از تفرقه هجر تو در حلقه جمعاز بس که فشاندم اشک دوشینه چو شمع
خورشید تو زنگ خورده تیغ است دریغپنهان شده در نیام میغ است دریغ
امروز چنین کز آسمان ریزد برفترسم که بپرای جهان ریزد برف
کی باشد کی لباس هستی شده شقتابان گشته جمال وجه منطق
ماییم به موج خیز حرمان شده غرقچیزی نه به جز رعونت و حیله و زرق
هر روز روم سوی گلستان غمناکچون غنچه گریبان صبوری زده چاک