دفتر شعر
۱۵۴ شعر در این دفتر
بی تاب شد از تب ورق نسرینتبی آب ز تبخاله لب شیرینت
فارقت و لاحبیب لی الا انتاحباب چنین کنند احسنت احسنت
هر دیده که روزی به جمالت نگریستچون از تو جدا ماند چرا خون نگریست
افسوس که دلبر پسندیده برفتدامن ز کفم چو عمر درچیده برفت
ای سرو سهی که کس به پایت ننشستدر سایه قد دلربایت ننشست
تا چند کنی بحث قدیم و محدثتا چند دهی شرح معاد و مبعث
ای با رخت انوار مه و خور همه هیچبا لعل تو سلسبیل و کوثر همه هیچ
در رنج خمار بودن ای یار ملیحجهل است به حکم عقل والجهل قبیح
تا کی ز رخت پرده گشایم گستاخوز لعل لبت بوسه ربایم گستاخ
المنة لله که نه شیخم نه مریدنی طالب علم و نه مدرس نه معید
آن شاهد غیبی ز نهانخانه بودزد جلوه کنان خیمه به صحرای نمود
هر صورت دلکش که تو را روی نمودخواهد فلکش زود ز چشم تو ربود
زان جنبش و کوشش که دل خسته نمودچون در ره جست و جوی کاری نگشود
بر روی زمین به تازگی سبزه دمیدبر صفحه خاک شد خط سبز پدید
بر گوشه چشم تو که چشمش مرساددانی ز چه خاست آن کبودی که فتاد
یارب برهانیم ز حرمان چه شودراهی دهیم به کوی عرفان چه شود
حق فاعل و هر چه جز حق آلات بودتأثیر ز آلت از محالات بود
نی غنچه باغ من طراوت گیردنی شربت عیش من حلاوت گیرد
با طبل اجل کوس نمی دارد سودصیت کی و کاووس نمی دارد سود
عاشق چو شوی تیغ به سر باید خوردزهری که رسد همچو شکر باید خورد
دلخسته و سینه چاک می باید شدوز هستی خویش پاک می باید شد
دل تا در دلبر به تظلم شده بادتن بر درش از در ترحم شده باد
ای روی تو گل دهان و لب نقل و نبیذعیش همه از لذت وصل تو لذیذ
ای چشم من از نور رخت چشمه نورسر من از اسرار غمت جای سرور