دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
جامی سخن بر آینه دل بود چو زنگزین زنگ به که آینه خود دهی صفا
هیچ کس را نشود دنیی و دین جمع به هموای آن کس که به دنییست گرفتار شده
جامی آمد درین سرای نبرددولت مرد عقل مادرزاد
آن شنیدستی که کناسی ز سرگین زیر بارگفت شکر آن را که از عزت مرا سر برافراخت
درونی پر طمع جامی مزن طعنکه در طبع فلان ممسک کرم نیست
رنج بیگانه در سفر بردنزآشنای وطن بسی بهتر
هرچه خواهی بگویی ای خواجهبکن اندیشه اول از سر هوش
خوش آمد صحبت احباب جامیولیکن ترک صحبت زان به آمد
یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفتکین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری
ای که در تاج و نگین داری رویتا به کی تاج و نگین خواهد ماند
هر قلمزن راکه باشد ظلم خویدفع ظلمش تیغ عدل شاه به
ای کریمانی که پیش چشمتانخاک باشد سیم صرف و زر ناب
شدی جامی چو پیر از گردش دهرز پیوند جوانان گوشه ای گیر
غافلی می گفت کای بنا بنای خانه امساز محکم ور نه زانم غیر درد و غم چه سود
ای وجودت به دانش و بخششدفتر فضل و جود را فهرست
جامیا تا به کی غم مهمانمی خوری غم برای خود می خور
می خورد طعمه های رنگارنگخواجه از کسب اشتهای دروغ
هر چند شود عدو زبونتسررشته حزم را مکن گم
کنم حرفی ز حکمت بر تو املاکه شاید گر به آب زر نویسی
آن یکی خواهد به شهوت زن که تا فرزند اوبعد مرگ از وی بماند در جهان نایب مناب
زاهل شر جامی اگر صد زخم بر جان آیدتجز دعای خیرشان حرفی مده از دل برون
دیده درد دیده را گفتندحالت امروز هیچ خوشتر هست
کلامت بس دقیق افتاد کلاکه در دقت ز مو فرقش توان کرد
دی حاسد کم موی ز اشعار افاضلمیخواند قصاید چه مسجع چه مرصع