دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
می گفت دی خطیب که خواهم نشان شاهتا اسب من ز ایلچیان کم کشد گزند
دی به حمام اندرون از فرق آن مه سرتراشجمع می کرد آنچه می افکند در یک کاسه آب
جامیا زان چه حاصل ار به مثلبگذری از صد و دویست شوی
به صحرا دید ماری آن مخنثکه از مردی نبودش هیچ رنگی
به فصل دی از برفهای پیاپیفتاده ست در خانه ام قحطسالی