دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
ای سفله بس که گفته تو خنده آوردخوانند مردمان پی دفع ملالتش
تازی سوار مجنون ملک سخن گرفتهدر نکته های تازی با وی سخن ندارم
فرزند ظهیرالدین پنجم ز محرمدر منتصف ظهر شد آرام دل ما
نور دیده ظهیر دین که فتاددادن و بردنش به هم نزدیک
خوشنویسی چو عارض خوبانسخنم را به خط خوب آراست
به کلک فلان خوشنویس شعر مرانزد رقم که نه هر بیت شد به زخمی خاص
فغان از دست آن کاتب که کلکشبه بیش و کم نویسی شد فسانه
جدول آسا درین صحیفه رازگرد هر صفحه صفحه گردیدم
نغز خط دلبری فرستادمهمچو یوسف یگانه در خوبی
جهان پناها بادت خدا پناه که شدز نقشبندی لطفت جهان نگارستان
یکی خمسه ارسال کردم که خامهچو پا بهر تسوید او سوده تارک
عروس حجله طبعم که شاهد سخن استز آب و خاک خراسان چو دید ناسازی
دی فرستاد قطعه ای سوی مننکته دانی ز زمره فضلا
به فضل عام تو یا رب که در سرای وجوددقیقه ای ز فنون کرم فرونگذاشت
دی به کف دیوان خود گفتی که از صاحبدلانکی بود لایق که از پیش نظر دورش نهند
گفته ای کعبه بود خانه منلیکن این پیش خرد ممنوع است
دست در تن تن بسیار مزن ای مطربرونقی می دهش از شعر نکو گفتاری
چو گشت این قصب جامه یعنی که خامهبه تسوید این نسخه خوش مشرف
هرکه خواهد که در زمانه به جودبه صد آوازه نامزد گردد
به نان خشک کاوردی به پیشمچرا باشی به جود خویش غره
خواجه آورد بهر سفره ماپشت آن یک دو گوسفند که کشت
پشت و پهلویی رساند از خوان شه دهدار و گفتخصم گو دندان مزن گر نیک یا بد می خورم
به دهدار گفتم که بردار بخشازان صره کز وی سر افراشتم
خواجه دارد اشتری و خیمه ایدر سفر راضی به قوت لایموت