دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
انما الله واحد و احدصمد لم یلد و لم یولد
زهی از دو رخ شاه دنیا و دینبه مهر کتف خاتم المرسلین
برآمد شاه عشق از طور سینادر آنجا زد علم بر دیر مینا
عاشقم اما نمی گویم کجابیخودم لیکن نمی دانم چرا
به اسرار حقیقت نیست جز پیر مغان داناله فضل علی اهل النهی علما و عرفانا
هلال الکاس لم تکمل بشمس الراح کملهاکه گردد چون شود پر این مه نو بدر محفلها
الا یا ایها الساقی می آمد حل مشکلهاز می مشکل بود توبه ادر کاسا و ناولها
نات سلمی و لکن لاخ برق من مغانیهابلی منزلگه مقصود را باشد نشانیها
به افسون گر گشایی مهر این لعل شکرخارافرود آری ازین فیروزه گون منظر مسیحا را
بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا راچون شب سیاه کردی روز سفید ما را
سر چو ز جیب برزنی جلوه بامداد راصبح دمد به روی تو حرز «و ان یکاد» را
کو قاصدی که شرح غم اشتیاق راسازم پر از غزل چو خراسان عراق را
عارض ز خط آراسته شد نوش لبم رابرهم زد ازان عارض و خط روز و شبم را
نبرد کعبه ام از خاطر این تمنا راکه قبله گاه کنم خیمه گاه سلمی را
جز هوای وصل تو در سر هوس نبود مراگر کنی پروای من پروای کس نبود مرا
پاره پاره دل حزین مرابین شرار آه آتشین مرا
عید شد و عالمی کشته جولان تو راتا که قبول اوفتد از همه قربان تو را
چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما راکه نپسندد نظر در روی خود یک چشم زد ما را
خار غم بیخ فرو برده در آب و گل ماغنچه کم خاسته زین خار چو پر خون دل ما
به سبز خطی یار و سفیدمویی ماکه جز به خون جگر نیست سرخرویی ما
ای خسته دل شکسته مااز طالع ناخجسته ما
گر در دلم از داغ نوت ماند اثرهاغم کی خورم این نیز به بالای دگرها
هر شبی از تو درین گوشه کاشانه جداز آتشم شمع جدا سوزد و پروانه جدا
دستم از جور رقیب است ز دامان حبیبکوته ای کاش رسیدی به گریبان رقیب