دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
زلف معشوق به دست دگران است امشبنوبت دولت کوته نظران است امشب
ای سیه تر دل سنگین تو از روی رقیبدر کجی راست به هم خوی تو و خوی رقیب
ای دل به بوسه بر لب هر نازنین مچسپخوی مگس گرفته به هر انگبین مچسپ
زهی فراق تو چون مرگ هادم اللذاتحیات و دولت وصل تو متحد بالذات
پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هستدست بسیار است جان من بلی بالای دست
چو عشق بر دوجهان حرف اتحاد نوشتچه فرق از حرم کعبه تا حریم کنشت
صبحدم داشتم از غنچه نشکفته شگفتکه چرا سر دل از بلبل آشفته نهفت
تا کرد جا به گوشم آوازه جمالتخلوتسرای دل شد جولانگه خیالت
ماهی که خاست در شهر از رفتنش قیامتشکر خدا که آمد باز از سفر سلامت
گنج مراد را که بر او قفل ابتلاستدندانه کلید ز دندان اژدهاست
روی خوش تو مطلع صبح صباحت استخط لب تو سبزی خوان ملاحت است
امشب ز شغل شاعریم حال دیگر استهمچون ردیف قافیه پیشم مکرر است
آن شاخ گل که تازه بر و سایه پرور استبر آفتاب سنبل او سایه گستر است
تا آن ذقن ز خط شده گوی معنبر استزان عنبرین شمامه مشامم معطر است
این کلبه نشیمن نیاز استخلوتگه محرمان راز است
به ابروان مه من در خم فلک طاق استبه روی روشن خود نور چشم آفاق است
جهد مل کن که باز عهد گل استعهد گل را قرینه جهد مل است
چو در طریق ارادت نگار ما دودل استبه هر کجا رود از کوی یکدلان بحل است
توسنت را رکاب ماه نو استدر رکاب تو مه پیاده رو است
واله عشق تو را تمییز خار از گل کی استدید دیوانه بهار خرم و گفتا دی است
بود بهار من آن روز اگرچه فصل دی استکه گل در او رخ ساقی و لاله جام می است
ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایتبر وی لباس خوبی چست است چون قبایت
رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایتیک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
همانا آیت سجده ست خط از مصحف رویتکه هرکش خواند آرد سجده در محراب ابرویت