دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
بلبلا هر شب تو را این ناله های زار چیستلحنهای خوش ز منقارت چو موسیقار چیست
حسنت از خط رونق دیگر گرفتشیوه عاشق کشی از سر گرفت
ما را به غم تو هیچ کم نیستتا هست غم تو هیچ غم نیست
کهن رواق فلک منزل اقامت نیستحریم کجروشان جای استقامت نیست
رخت خطی به مشک تر نوشته ستبراتی بر گل از عنبر نوشته ست
دلم نقطه درد افتاده استدرین نقطه کی فرد افتاده است
بیدلی را بلایی افتاده ستکش چو تو دلربایی افتاده ست
از دو چشم تو مست بسیار استوز لبت می پرست بسیار است
خط به گرد رخت درآمده استالله الله چه درخور آمده است
شیوه عقل از دل دیوانه بیرون کردنیستناموافق هرچه هست از خانه بیرون کردنیست
از تنگهای شکر ناب آن دهن به استوز میوه های باغ بهشت آن ذقن به است
به غمزه چشم تو درس ستمگری آموختبه خط لبت سبق روح پروری آموخت
آن غمزه زن چو گرد گلستان برآمده ستاز شاخ گل نه غنچه که پیکان برآمده ست
داد از تو که هیچت روش داد نمانده ستفریاد که پیشت سر فریاد نمانده ست
رند دردی کش که با می دارد ایمانی درستدر ازل بسته ست با پیمانه پیمانی درست
نماند جا که تر از ابر دیده ما نیستولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست
راهت از دیده رفتنم هوس استسر به راه تو خفتنم هوس است
ای خوش آن عاشق که با یار خود استزنده از دیدار دلدار خود است
خیال لعل لبت با صفای سینه خوش استشراب صاف عقیقین در آبگینه خوش است
چو نقشبند ازل نخل دلربای تو بستدل شکسته عشاق در هوای تو بست
منم که دعوی عشق تو رسم و راه من استگواه صدق درین دعوی اشک و آه من است
طالب علم نظر شو خود جز این تحصیل چیستحاصل تحصیل دیگر غیر قال و قیل چیست
باز عید آمد و مهر از دهن خم برخاستداد ساقی می و مطرب به ترنم برخاست
آن چه نور است که از وادی بطحا برخاستکه همه کون و مکانش به تماشا برخاست