دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
جز مرغ غمت کرده به دل خانه کسی نیستجاساخته جز جغد به ویرانه کسی نیست
ساقیا دور فلک منشور عید آورده استماه نو میخانه را زرین کلید آورده است
تا کی از شوق لبت تشنه جگر خواهم زیستبا دل سوخته و دیده تر خواهم زیست
مه که از خجلت آن شمع شکرلب بگریختتا که رسوا نشود روز شباشب بگریخت
منجم می کند از ماه و خور بحثز ماه رویت ارباب نظر بحث
آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواجروشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج
ز لعلت آن ز وی قدر شکر هیچ،ندارم رنگ جز خون جگر هیچ
بر آفتاب سلسلهٔ پرشکن مپیچمشکین طناب بر ورق یاسمن مپیچ
سر درگلیم تن شبم آمد به گوش روح«یا ایها المزمل » قم و اشرب الصبوح
ای صیقل جبین تو داده جلای روحدر دل بود خیال تو تن را به جای روح
نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ
قامتت نیزه و رخسار تو ای عشوه پسندآفتابیست که گشته ست یکی نیزه بلند
باغبان می خواست برد شاخی از سرو بلنددید کو ماند به قدت اره در نرمی فکند
زهی جمال تو خورشید آسمان شهودتویی بدیع ترین نقش کارگاه وجود
سر زلفت گره بر کار من زدلب لعلت دم از آزار من زد
چو می دم با لب جانان من زدز غیرت آتش اندر جان من زد
سحرگاهان که از باد صبا بوی بهاران زدبه گلگشت چمن بلبل صلای میگساران زد
نظاره جمال تو بیهوشی آوردوز یاد هر که جز تو فراموشی آورد
خط تو خضر را به سیه پوشی آوردلعلت مسیح را به قدح نوشی آورد
غمت از دل به رخم اشک جگرگون آردبین که هر دم فلک از پرده چه بیرون آرد
دل که در باغ ز هر گل غم یارش گیردمرغ نالان سبق از ناله زارش گیرد
خوشا بادی که ره سوی تو گیردچو بر تو بگذرد بوی تو گیرد
لبت دل دزد و من از وی شکر دزدکم افتاده ست ازینسان دزد بر دزد
رقیب کیست که بوسه به خاک پات دهددرین معامله یارب خدا جزات دهد