دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
آمد نسیم و رایحه مشکبار دادمرغان باغ را خبر نوبهار داد
در دیار مصر اگر یوسف رخی پیدا شوددر خراسانم دل از سودای او شیدا شود
تیر مژگان کان دو چشم خوابناک انداختنددر دل عشاق محنت دیده چاک انداختند
دلم ز هجر رخت رو به کلبه غم کردپلاس کلبه غم را لباس ماتم کرد
نرگس آسا چو سر از خاک بدر خواهم کردبهر رندان قدح از کاسه سر خواهم کرد
عشرت خسرو و شیرین سحرم یاد آیدکوه غم بر دلم از محنت فرهاد آمد
شبم ز مرغ چمن این نوا به گوش آمدکه وقت عشرت رندان باده نوش آمد
خطت از لعل آتشگون برآمدندانم سبزه ز آتش چون برآمد
به بزم گل ز لبت جام را چو کام بر آمدز خاک لاله چو نرگس به شکل جام برآمد
یار به کف ساغر شراب درآمدمست به قتل من خراب درآمد
رخنه ز غم در دل خراب درآمدبر مژه زان رخنه خون ناب درآمد
گهی که از درم آن ترک شوخ شنگ درآیدکمند دولتم از زلف او به چنگ درآید
هر آفتاب که از مطلع جمال برآیدچو ماه روی تو بیند به انفعال برآید
پریوشی که به رخ رسم دلبری داندسگ خودم شمرد و آدمیگری داند
دلم به ماه تمام از رخت عبارت کردهلال گفت و به ابروی تو اشارت کرد
ای خوش آنان که خم طره یاری گیرندیکدم از پیچ و خم دهر کناری گیرند
باده چون بی غش و ساقی چو پریوش باشددعوی توبه درین وقت چه ناخوش باشد
سفر خوش است اگر یار همسفر باشدغبار موکب او سرمه بصر باشد
ز بس آه غمت زین جان آتشناک خواهم زدز دود آه شبگون خیمه بر افلاک خواهم زد
چو ترک سرکشم بر عزم میدان پشت زین گیردچو گوی اندر خم چوگان سر مردان دین گیرد
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زدسلک جمعیت شوریده دلان برهم زد
هر شیشه می با تو چو در محفلم افتدبینم لبت آن شیشه ز طاق دلم افتد
به باغ لاله و گل رونق بهارانندولی برآمده سرخ از تو شرمسارانند
صبحدم دردکشان نقب به میخانه زدندبوسه بر یاد لبت بر لب پیمانه زدند