دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
نگه کن سحرگه به زرین حسامینهان کرده در لاژوردین نیامی
ایا همیشه به نوروز سوی هر شجریتو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری
مردم اگر این تن ساسیستیجز که یکی جانور او کیستی؟
چنین زرد و نوان مانند نالینکردهستم غم دلبر غزالی
دلیت باید پر عقل و سر ز جهل تهیاگرت آرزوست امر و نهی و گاه و شهی
بینی آن باد که گوئی دم یارستییاش بر تبت و خرخیز گذارستی
از آن پس کاین جهان را آزمودی گر خردمندیدر این پر گرد و ناخوش جای دل خیره چرا بندی؟
ای داده دل و هوش بدین جای سپنجیبیم است که از کبر در این جای نگنجی
این تن من تو مگر بچهٔ گردونیبچهٔ گردونی زیرا سوی من دونی
آنچهت بکار نیست چرا جوئی؟وانچهت ازو گریز چرا گوئی؟
جهانا چه در خورد و بایستهای!وگر چند با کس نپایستهای
اگر نه بستهٔ این بیهنر جهان شدهایچرا که همچو جهان از هنر جهان شدهای؟
ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائیبر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟
چنین در کارها بسیار مندیشمگو، ورنه بکن کاری که گفتی
چند گردی گرد این بیچارگان؟بیکسان را جوئی از بس بیکسی!
ای همه گفتار خوب بیکردار،بیمزهای و نکو چو دستنبوی
تا کی از آرزوی جاه و خطربه در شاه و زی امیر شوی؟