دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
این چه خیمه است این که گوئی پر گهر دریاستییا هزاران شمع در پنگان از میناستی
دگر ره باز با هر کوهساریبخار آورد پیدا خارخاری
پیشهٔ این چرخ چیست؟ مفتعلینایدش از خلق شرم و نه خجلی
جهان بازیگری داند مکن با این جهان بازیکه در مانی به دام او اگرچه تیز پر بازی
ای به خطاها بصیر و جلد وملینایدت از کار خویش، خود خجلی
شادی و جوانی و پیشگاهیخواهی و ضعیفی و غم نخواهی
ای آدمی به صورت و بیهیچ مردمیچونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟
گرْت باید که تن خویش به زندان ندهیآن به آید که دل خویش به شیطان ندهی
چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی
شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائیفلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
آسایشت نبینم ای چرخ آسیائیخود سوده مینگردی ما را همی بسائی
این کهن گیتی ببرد از تازه فرزندان اویما کهن گشتیم و او نو اینت زیبا جادوی!
ای طمع کرده ز نادانی به عمر هرگزیبا فزونی و کمی مر هرگزی را کی سزی؟
آمد و پیغام حجت گوشدار ای ناصبیپاسخش ده گر توانی، سر مخار، ای ناصبی؟
آن جنگی مرد شایگانیمعروف شده به پاسبانی
دیوی است جهان پیر و غداریکهش نیست به مکر و جادوی یاری
اگر ز گردش جافی فلک همیترسیچنین به سان ستوران چرا همیخفسی؟
آن قوت جوانی وان صورت بهشتیای بیخرد تن من از دست چون بهشتی؟
جهانا عهد با من جز چنین بستینیاری یاد از آن پیمان که کردهستی
ای گرد گرد گنبد طارونییکبارگی بدین عجبی چونی؟
ای گشته سوار جلد بر تازیخر پیش سوار علم چون تازی؟
بر مرکبی به تندی شیطانیگشتم به گرد دهر فراوانی
بهار دل دوستدار علیهمیشه پر است از نگار علی
جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟که تو میزبانی نه بس نیک خوانی