دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
مکر جهان را پدید نیست کرانهدام جهان را زمانه بینم دانه
داری سخنی خوب گوش یا نه؟کامروز نه هشیاری از شبانه
بگسل رسن از بیفسار عامهمشغول چه باشی به بارنامه؟
جهان دامگاهی است بس پر چنهطمع در چنهٔ او مدار از بنه
تا کی خوری دریغ ز برنائی؟زین چاه آرزو ز چه برنائی؟
چو رسم جهان جهان پیش بینیحذر کن ز بدهاش اگر پیشبینی
گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنیپشت پیش این و آن پس چون همی چون نون کنی؟
ای کرده سرت خو به بیفساریتا کی بود این جهل و بادساری؟
ای آنکه ندیم باده و جامیتا عمر مگر برین بفرجامی
ای آنکه به تن ز ارزوی مال چو نالیاز من چو ستم خود کنی از بهر چه نالی؟
گشتن این گنبد نیلوفریگر نه همی خواهد گشت اسپری
ای عورت کفر و عیب نادانیپوشیده به جامهٔ مسلمانی
کارو کردار تو ای گنبد زنگارینه همی بینم جز مکرو ستمگاری
سفله جهانا چو گرد گرد بنائیهم بسر آئی اگرچه دیر بپائی
ای گشت زمان زمن چه میخواهی؟نیزم مفروش زرق و روباهی
ای غره شده به پادشائیبهتر بنگر که خود کجائی
جهان را نیست جز مردم شکارینه جز خور هست کس را نیز کاری
ایا دیده تا روز شبهای تاریبر این تخت سخت این مدور عماری
نماند کار دنیا جز به بازیبقائی نیستش هر چون طرازی
بگذر ای باد دلافروز خراسانیبر یکی مانده به یمگان دره زندانی
گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنیسخت زود از چرخ گردان، ای پسر، سر بر کنی
ای شده مشغول به ناکردنی،گرد جهان بیهده تا کی دنی؟
ای مانده به کوری و تنگ حالیبر من ز چه همواره بد سگالی
تمییز و هوش و فکرت و بیداریچون داد خیره خیره تو را باری؟