دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
ای شده مفتون به قولهای فلاطون،حال جهان باز چون شده است دگرگون؟
بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروانتا چونکه سال و ماه دوانند هردُوان
بر جانور و نبات و ارکانسالار که کردت ای سخندان؟
غریبی می چه خواهد یارب از من؟که با من روز و شب بسته است دامن
از کین بتپرستان در هند و چین و ماچینپُردرد گشت جانت رخ زرد و روی پُرچین
مکر و حسد را ز دل آوار کنوین تن خفتهت را بیدار کن
ای افسر کوه و چرخ را جوشنخود تیره به روی و فعلِ تو روشن
چرخِ گردنده و اجرام و چهار ارکانکانِ جان است، چنین باشد جان را کان
چیست آن لشکر فریشتگانکه بیایند از آسمان پَرّان
جوانی شد، او را فراموش کنسر ناتوانی در آگوش کن
ای مر تو را گرفته بت خوشزبان زبون،تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون
از بهر چه، ای پیر هشیوار هنربین،بر اسپ هوا کرد دلت بار دگر زین؟
فریاد به لااله الا هوزین بیمعنی زمانهٔ بدخو
چون فروماندی ز بد کردار خویشپارسا گشتی کنون و نیک خو
ایا گشته غره به مکر زمانهز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه
گرگ آمده است گرسنه و دشت پر برهافتاده در رمه، رمه رفته به شب چره
دور باش ای خواجه زین بیمر گلهکهت نیاید چیز حاصل جز گله
ناید هگرز از این یله گو بارهجز درد و رنج عاقل بیچاره
ای زود گرد گنبد بر رفتهخانهٔ وفا به دست جفا رفته
گشت جهان کودکی دوازده سالهاز سمنش روی وز بنفشه گلاله
بدخو جهان تو را ندهد دستهتا تو ز دست او نشوی رسته
بسی کردم گه و بیگه نظارهندیدم کار دنیا را کناره
ای خورده خوش و کرده فراوان فرهاکنون که رفت عمر چه گوئی که چه؟
به فرش و اسپ و استام و خزینهچه افزاری چنین ای خواجه سینه؟