دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
ای دل و هوش و خرد داده به شیطان رجیمروی بر تافته از رحمت رحمان رحیم
از دهر جفا پیشه زی که نالم؟گویم ز که کردهاست نال نالم؟
شاید که حال و کار دگر سان کنمهرچ آن به است قصد سوی آن کنم
عقل چه آورد ز گردون پیامخاصه سوی خاص نهانی ز عام؟
ای تن تیره اگر شریفی اگر دوننبسهٔ گردونی و نبیرهٔ گردون
ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمنچون نگوئی که چه افتاد تو را با من؟
مر جان مرا روان مسکیندانی که چه کرد دوش تلقین؟
ای شده مشغول به کار جهانغره چرائی به جهان جهان؟
کُمیت سخن را ضمیر است میدانسوارش چه چیز است؟ جان سخندان
بر جستن مراد دل ای مسکینچوگانت گشت پشت و رخان پرچین
ز من معزول شد سلطان شیطانندارم نیز شیطان را به سلطان
حکمتی بشنو به فضل ای مستعینپاک چون ماء معین از بومعین
که پرسد زین غریب خوار محزونخراسان را که بیمن حال تو چون؟
بشنو که چه گوید همیت دورانپیغام ازین چرخ گرد گردان
چرخ پنداری بخواهد شیفتنزان همی پوشد لباس پر دَرَن
دیر بماندم در این سرای کهن منتا کهنم کرد صحبت دی و بهمن
امهات و نبات با حیوانبیخ و شاخند و بارشان انسان
ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دنخون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن
در دلم تا به سحرگاه شب دوشینهیچ نارامید این خاطر روشن بین
چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگانبه دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران
تا کی کنی گله که نه خوب است کار منوز تیر ماه تیرهتر آمد بهار من؟
درد گنه را نیافتند حکیمانجز که پشیمانی، ای برادر، درمان
چند کنی جای چنین به گزین؟چون نروی سوی سرائی جز این؟
این گنبد پیروزهٔ بیروزن گردانچون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟