دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
لشکر پیری فگند و قافله ذلناگه بر ساعدین و گردن من غل
امتت را چون نبینی بر چه سانند؟ ای رسولبیشتر جز مر ستوران را نمانند، ای رسول
حاجیان آمدند با تعظیمشاکر از رحمت خدای رحیم
این روزگار بیخطر و کار بینظاموام است بر تو گر خبرت هست، وام، وام
اگر کار بوده است و رفته قلمچرا خورد باید به بیهوده غم؟
دام است جهان تو، ای پسر، دامزین دام ندارد خبر دد و دام
به راه دین نبی رفت ازان نمییاریمکه راه با خطر و ما ضعیف و بییاریم
بسی رفتم پس آز اندر این پیروزه گون پشکمکم آمد عمر و نامد مایه آز و آرزو را کم
گر مستمند و با دل غمگینمخیره مکن ملامت چندینم
دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدمزایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم
از بهر چه این کبود طارمپر گرد شده است باز و مغتم؟
ای بار خدای و کردگارممن فضل تو را سپاس دارم
ای شسته سر و روی به آب زمزمحج کرده چومردان و گشته بیغم
ای عجب ار دشمن من خود منمخیره گله چون کنم از دشمنم؟
پانزده سال برآمد که به یمگانمچون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم
این چه خلق و چه جهان است، ای کریم؟کز تو کس ر امی نبینم شرم و بیم
از من برمید غمگسارمچون دید ضعیف و خنگسارم
من چو نادانان بر درد جوانی ننومکه در این درد نه من باز پسینم نه نوم
اگر بر تن خویش سالار و میرمملامت همی چون کنی خیر خیرم؟
گر تویی ای چرخ گردان مادرمچون نهای تو دیگر و من دیگرم؟
اگر با خرد جفت و اندر خوریمغمخور چو خر چندو تاکی خوریم؟
من دگرم یا دگر شدهاست جهانمهست جهانم همان و من نه همانم
از صحبت خلق دل گسستماندیشه ندیم دل بسستم
دوش تا هنگام صبح از وقت شامبرکف دستم ز فکرت بود جام