دفتر شعر
۷۴ شعر در این دفتر
بی کار دلا به کارفرما نرسیاینجا نکنی کار بدانجا نرسی
یارب ز زیان و سود خویشم برهانوز نسبت بخل و جود خویشم برهان
تا ترک عوایق و علایق نکنیقطع نظر ازکل خلایق نکنی
تا کی طلب جانان چون نادانانزین شعبده بازکان افسون خوانان
یک نیمه ز عمر در بطالت بگذشتیک نیمه به تشویر و خجالت بگذشت
هر گه خوانی «الف بی » ای حورنژاداز دست دو «دال و الفت » خواهم داد
بر عزم سفر دلی ز گیتی ناشادرفتم به وداع آن بت حور نژاد
جانانه که آمد گل و گلشن همه اودر گلشن جان سنبل و سوسن همه او
گاهی کشیم به رفتن ای عشوه پرستگه ز آمدن از نیست مرا سازی هست
دیوانه شکل دین برانداز تواممفتون دو لعل نغمه پرداز توام
در دیده ز تو ابر بهاری دارمبر چهره شکفته لاله زاری دارم
دیدار تو ای یار پسندیده منحیف است بدین دیده غمدیده من
از لجه هجر ساحلی می خواهمدر ساحت وصل منزلی می خواهم
رفت آنکه طلبگار وصالت باشمجویای رخ خجسته فالت باشم
خوش با دگرانی ای به رخ رشک پریبر من همه راه ناخوشی می سپری
با تیغ تو گر سرنفرازم چه کنمسر در ره عشق تو نبازم چه کنم
گفتی که سیاه است تو را خرقه به رنگآورده ام این رنگ من از دیر فرنگ
آن مه که به دل حرف وفا کرده درستدی بود به حمام پس از صبح نخست
قلبی بصفاء خدکم مفتوننطقی بصفات قدکم موزون
ای از تو مرا گوش پر و دیده تهیخوش آنکه ز گوش پای در دیده نهی
ای پایه بخل از تو شده پست سخاوز ساغر لطف تو جهان مست سخا
از زیب خطت عذار نایافته زیننبود ز تو تا مه سر مویی مابین
گل گرچه کشد سرزنش از خار درشترو با تو و بر درخت خود دارد پشت
خورشید می آنکه ساقی و دور مدامدیده ست ز تدویر صراحیش مقام