دفتر شعر
۷۴ شعر در این دفتر
بشکافت زمین به سبزه و گل بشکفتشد در چمن آشکار اسرار نهفت
پیری دیدم ز نقش هستی سادهقفل همه مشکلات را بگشاده
ای نطق تو آب زندگی را منبعدر هر نفست نفیس گنجی مودع
جامی عمری به خلق عالم پیوستزان شیوه نیامدش بجز باد به دست
هستم ز علایق جهان آزادهدارم همه اسباب طرب آماده
در دایره وفا نیی یک ساعتبی داعیه جفا نیی یک ساعت
ماییم ز فیض جود آن جان و جهانفانی شده در شهود آن جان و جهان
گر بیدارم اسیر صد شور و شرمور در خوابم ز عقل و دین بی خبرم
ای خواجه به کوی اهل دل منزل کندر پهلوی اهل دل دلی حاصل کن
دل بهر تو صد تیغ ملامت خورده ستصد زخم ز تیغت به قیامت برده ست
دل را ز تو غیر روشنی خود چه رسدجان را به تو جز فروتنی خود چه رسد
ای خواجه مرا به لطف خود پروریزآوردن پشت و دنبه فربه کردی
سنبوسه که دی خواجه فرستاد به منآورد یکی شوخ پریزاد به من
بر ظلم خود ار تو ایست خواهی کردنسرمایه عمر نیست خواهی کردن
خوش آنکه به صد پاره چو میغت بینمجان داده به افسوس و دریغت بینم
نی در دستم ز گنج دانش درمینی از پایم به راه بینش قدمی
از دعوی و بارنامه بگرفت دلموز گفت و شنید عامه بگرفت دلم
نوباوه بستان لطایف سخن استدیباچه دیوان معارف سخن است
این نسخه کزو عهد کهن شد تازهوافتاد به هر مقام ازو آوازه
هر دم طرحی زمانه بنیاد کنددلهای شکسته را ازان شاد کند
این مرغ خجسته فر که میمون باداپروازگهش فراز گردون بادا
این نسخه که نزهتگه عقل و جان استدر خوبی او چشم خرد حیران است
خوش آنکه ز داغ عشق تابی دارددر دیده ز ابر شوق آبی دارد
بر لوح زمانه نیست یک حرف صواباز حرفه حرف خوانیش روی بتاب