دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
ای نام تو زینت زبانهاحمد تو طراز داستانها
مرا آزاد میسازد ز دام دل تپیدنهاجنون گر وسعتی بخشد به صحرای رمیدنها
باشد رگ هر برگ چمن، دام هوسهارشک است به آزادی مرغان قفسها
سخن صریح سراییم، عشق پنهان رابه خون دیده طرازیم، لوح دیوان را
چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن رادر کام ورع ریخت می توبه شکن را
درعشق شد به رنگ دگر روزگار ماتغییر رنگ ماست خزان و بهار ما
می چون سبو کشید، لب می پرست مادر کارگاه سعی، نجنبید دست ما
گوشی نشنیده ست صفیر از قفس ماچون شمع، به لب سوخته آید نفس ما
خواهم درین گلستان، دستوری صبا راتاگرد سر بگردم، آن یار بی وفا را
از رفتن دل نیست خبر اهل وفا راآن کس که تو را دید نداند سر و پا را
بنگر به رشحهٔ قلمم سلسبیل رامدّ کرم مگو رگ ابر بخیل را
دایم وصیّت این است، از ما معاشران راکز کف نمی توان داد، زلف سمنبران را
شق کرده ایم پردهٔ پندار خویش رابی پرده دیده ایم رخ یار خویش را
به خون خلق دادی دست تیغ سرگرانت رابنازم زور بازوی نگاه ناتوانت را
عشقت آمیخت به دل درد فراوانی راریخت در پیرهنم، خار بیابانی را
تا عشق تو دلرباست ما رابیداد تو جانفزاست ما را
شتابان از جهان چون برق رفتن خوش بود ما راکه از داغ عزیزان نعل بر آتش بود ما را
رخصت آشتی مده، غمزهٔ غم زدای رامهر زبان دل مکن، نرگس سرمه سای را
نهفته ام به خموشی خیال روی تو رامباد کز نفسم بشنوند بوی تو را
خوشا روزی که صحرای جدایی طی شود ما راغزال وحشی دل، خضر فرخ پی شود ما را
نمی فتد به دل، از محشر اضطراب مرابه زیر سایهٔ تیغ تو، برده خواب مرا
ز عشق، شور جنون شد، یک از هزار مراسواد سنبل خط، شد سیه بهار مرا
تا فکند از نظرآن سروسرافراز مراشده هر شاخ گلی، چنگل شهباز مرا
پسند بت نکند برهمن سپاس مراچه سان فرشته کند گوش، التماس مرا؟