دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
جان و دل غفلت زده باری شده ما رااین خواب گران، سنگ مزاری شده ما را
بنواز مغنی، دل غم پیشهٔ ما رااز شعله بشو دفتر اندیشهٔ ما را
داغ سودای تو دارد، دل دیوانهٔ ماکعبه لبیک زند بر در بتخانهٔ ما
افسر شاهی ما، بی سر و سامانی ماگوشهٔ خاطر ما، ملک سلیمانی ما
گیرد شرار عبرت، از بی بقایی مابرق آستین فشاند، بر خودنمایی ما
ای شور خیالت، نمک زخم جگرهامجنون بیابان سراغ تو، نظرها
از چاره عاجزم مژه اشکبار راساکن چه سان کنم؟ رگ ابر بهار را
حلاوت در مذاقم نیست آب زندگانی رانفس باشد رگ تلخی، شراب زندگانی را
ز لوح سینه ستردیم، علم فتوا رابه آب میکده شستیم، لوث تقوا را
همسر بوالهوس مدان، عاشق پاکباز رازهر چش جفا مکن، مشرب امتیاز را
فریاد ناله، گر نخراشد درون ماگرد و غبار خاطر ما، بیستون ما
از خار جفای بت پیمان شکن مایک سینهٔ چاک است چو گل، پیرهن ما
برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ماشعله گردی ست که برخاست ز خاکستر ما
به هند، گشته زمین گیر، ناتوانی مارسیده است به شب، روز زندگانی ما
دهقان نبرد حاصلی از بوم و بر ماسرویم و بود عقده خاطر ثمر ما
زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم مایک نیستان ناله در هر استخوان داریم ما
هرگز نرسد رشحهٔ کامی به لب ماگردون کر و لال است زبان طلب ما
بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی مادو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما
شور دلها بود ترانهٔ مانمک دیدهها فسانهٔ ما
طی می شود از مصرع آهی گلهٔ ماطالع به وصال تو نویسد صلهٔ ما
چند به غمزه خون کنی خاطر ناشکیب رابر رگ جانم افکنی، طرّهٔ دلفریب را؟
تا شفقی کرده ای رخ نمکین راگل عرق آلود شرم کرده جبین را
گل داغی ز عشق او، بیاراید جهانی راکه یک خورشید بس باشد زمین و آسمانی را
چراغان کرده ام از داغ دل، ویرانهٔ خود راکه چون پروانه، در رقص آورم دیوانهٔ خود را