دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
بیابان مرگ حسرت کرده ای مشت غبارم رابه باد دامنی روشن نما، شمع مزارم را
سواد هند، خاطرخواه باشد بی کمالان رانماید خانهٔ تاریک، روشن چشم عریان را
خداوندا تسلی کن، دل امّیدواران رابه الفت آشتی ده، آن قرار بیقراران را
بلا شد گوشهٔ چشم ترحم بیگناهان رانگه٬ تیغ سیهتاب است، این مژگانسیاهان را
مشکل افتاد عجب کار من حیران رادل مگر یاد دهد، مهر و وفا جانان را
گر در رَهِ عشق تو به کار است دل مادریاب که بس زار و نزار است دل ما
از ساده رخان در تب و تاب است دل مازبن آتش بی دود کباب است دل ما
ای سلسلهٔ زلف تو بر پای دل ماسودایی خال تو، سویدای دل ما
زد حلقه عشق، بر در دولتسرای مانقش مراد شد، شکن بوریای ما
از فیض ریزش مژه، تر شد دماغ ماافتاد سایهٔ رگ ابری به باغ ما
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش راگذارد نعل بر آتش، سمندِ پرشتابش را
بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشادر فیضی به روی دیده های آشنا بگشا
درین دریای بی پایان، درین طوفان شورافزادل افکندیم، بسم الله مجریها و مرسیها
زهی از خار خارت شعله در جان، گلستانها راز لعلت، مهر خاموشی به لب، سوسن زبانها را
صبا از منزل سلمی، سلام آورد مستان راز زلفش نامهٔ مشکین ختام آورد مستان را
گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا راخدا صبری دهد دلهای از جا رفتهٔ ما را
مپسند تشنه لب، دل اندوه پیشه رایارب ز سنگ فتنه نگهدار شیشه را
لازم بود مکان طربناک، شیشه راکردم نهفته، در بغل تاک، شیشه را
سخن از من کشیدی، شعله ورکردی جهانی راچرا انگشت بر لب می زنی آتش بیانی را؟
تا سرمه کشد چشم ملامتگر ما راغیرت سرپا زد کف خاکستر ما را
چو لاله با چمن حسن و عشق، خوست مرامی مجاز و حقیقت به یک سبوست مرا
وفاپیشگان، دوستداران خدا رابگویید آن یار دیر آشنا را
از نالهٔ عاشق چه خبر بوالهوسی راآری خبر از درد کسی نیست کسی را
ز داغ عشق چون خورشید، دارم چتر شاهی راسر ژولیده ام برد از میان، صاحب کلاهی را