دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
گناهی نیست عالم سوزی آن آتشین رو راعنان داری نیارد کرد آتش، گرمی خو را
ساقی قدحی در ده، از خود بستان ما رامستانه بگو رمزی، بگشای معمّا را
آموخت چو اشکم روش ره سپری رابستم به میان توشهٔ خونین جگری را
ستم، از ملک دل بیرون کند فرمانروایان راستمگر دشمن بیگانه سازد، آشنایان را
محبّت خون گرمی بخشد این گلبن مثالان رابه فرقم گستراند، سایهٔ نازک نهالان را
دل دریا گهر، سرمایه بخشید ابر مژگان رانماند حسرتی در یاد، مهمان کریمان را
دیدم صنمی، های صلا، کعبهنشینهابیعانه ببازید به یادش دل و دینها
داغند، ز رخسار تو ای رشک چمنهاچون لاله، شهیدان به سمنزار کفنها
رنگینی دکّان شود آن چشم سیه رااز خونم اگر غازه دهد، تیغ نگه را
نوشیده چمن دردی جام طربش رابا دامن گل پاک نموده ست، لبش را
به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا رابه باد، از نالهٔ نی دادهام، ناموس تقوا را
در بغل آرزو کند، تیغ تو تندخوی راعرضه کنم اگر به گل، زخم شکفته روی را
نگارین جلوهٔ من، تا به کی هر جا نهی پا را؟چه خواهد شد اگر بر چشم خون پالا نهی پا را؟
ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان راکه صدره شسته طفل اشک من چون مشق یونان را؟
گذشته است ز گردون لوای رفعت ماگرفته روی زمین، آفتاب شهرت ما
به سر گسترده دارد ظلّ عالی، خیل نازش رامخلّد باد یا رب سایه، مژگان درازش را
نبرد جلوهٔ گل جانب گلزار مرامی برد نالهٔ مرغان گرفتار مرا
سفید کرد غمت دیده های تار مرابود سیاهی زلف تو روزگار مرا
خامه فروهشته بود، آیت تنزیل راباز دمیدن گرفت، صور سرافیل را
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ماصورت کین، همه مهر است در آیینه ما
به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما رانشانی سرو، از بالا بلندان می دهد ما را
هنوز آغاز رعنایی ست عشق سرکش ما رافروزان تر کند دامان محشر آتش ما را
ز مژگان ساختم گلگون، چنان روی بیابان راکه داغ لاله کردم، مردم چشم غزالان را
چه گیرایی ست یارب جلوه گیسوکمندان را؟که بگسست از صنم، پیوند جان زناربندان را