دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا راکه شادی مرگ سازد، وعده فردای او ما را
تراوشهای موج خون، کند غمخواری ما راکه شوید مرهم از رخساره، زخم کاری ما را
عنان ریز است از هرسو، سپاه عشق بر دلهانپرسد سیل بیزنهار، هرگز راه منزلها
افتاده دو عالم ز نظر، دیدهٔ ما رانادیده مبین چشم جهان دیدهٔ ما را
چون گرد باد حیرت، از خود رهاند ما راسرگشتگی به جایی، آخر رساند ما را
ساقی دوباره پر کن، از باده گوی ما راوآن گاه غم نباشد، بشکن سبوی ما را
درین فکرم، که تعلیم جبین سازم سجودش رابه داغ دل دهم یاد عذار مشک سودش را
در کوچهٔ آن زلف مده راه صبا راآشفته مکن مشت غبار دل ما را
اگر بیند ز قدّت مصرع برجسته مضمون راچمن پیرا، کند از باغ بیرون سرو موزون را
اگر زردشت، دیدی یک نظر برق عتابش راپرستشگاه می کردی، نگاه شعله تابش را
رهی ندارم بغیرکویت، الیک رجعی، لدیک زلفافلا تکلنی الی سواکا، الستُ شیب و لست شابا
چه حسن است این که مجنون می کند عقل فسونگر را؟چه رنگ است این که در خون می کشد، دامان محشر را؟
مکش چون دورگردون بر رخم داغ جدایی راچو من پروانه ای باید چراغ آشنایی را
نگاه ناز او فهمید، راز سینه جوشی رارساند آخر به جایی، عشق فریاد خموشی را
سر خط تعلیم شد، شیوه استاد راکلک کهن مشق من، تیشهٔ فرهاد را
تو اگر به شعله شویی خط سرنوشت، ما رانشود سترده هرگز غمت از سرشت، ما را
به آب خضر مفروش آبروی پارسایی رامغانی باده باید کاسه کشکول گدایی را
آتش زده آن لعل قبا، خانه زین رابر خرمن ما برق گشاده ست کمین را
گلرنگ اگر خواهی، این چهره زرین راامروز دو بالا کن، پیمانه دوشین را
شایدکه دهد آگهی از بوی تو ما رادیشب سر ره تنگ گرفتیم صبا را
در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما رایوسفی هست درین گوشهٔ زندان ما را
مزار فیض بخش ماست گلگشت چمن ما رارگ ابر بهاران است هر تار کفن ما را
پخته به حکمتی کنم، بادهٔ نارسای رابر سر خم نهاده ام، خشت کلیسیای را
شنیدم در قفس از شاخساران شور بلبل رابه سیل گریه دادم خانهٔ صبر و تحمّل را