دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
شوری به سر افتاده، رسوای محبت راساکن نتوان کردن، غوغای محبت را
شهیدان تو را ای نونهال سرگرانیهانمیآید قیامت بر سر، از نامهربانیها
پس از ما تیرهروزان روزگاری میشود پیداقفای هر خزان، آخر بهاری میشود پیدا
مکن دشوار از تن پروری آزادی جان راچه محکم می کنی چون ابلهان دیوار زندان را؟
در فتح باب میکده باشد گشاد ماصرف سبو شود، همه خاک مراد ما
نخواهد برد از ما صرفهای خصم عنید ماجبین از خون قاتل سرخ میسازد شهید ما
جنون را کارها باقی ست با مشت غبار ماکه بان بکاه طفلان میشود خاک مزار ما
۱۲۸ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۲۸ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ماغزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۳۰ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۳۰ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۳۱ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۳۱ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
نیست هوای بوستان، کنج قفس خزیده رالالهستان خود کنم، سینهٔ داغدیده را
از زلف تو داریم پریشانی خود راوز آینه ی روی تو حیرانی خود را
فکندم چاکها در جیب جان بیتابی خود راکشیدم شانهای زلف پریشان خوابی خود را
ز خورشید قیامت گر کنم بالین سر خود رانسازد مستی من خشک، دامان تر خود را
نمیگوید کسی امروز چرخ بیمروت راکه تا کی میخوری چون آب، خون اهل غیرت را
ز بیگانه پرداخت بوم و برم راسواری که بر قلب زد لشکرم را
۱۳۸غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۳۸غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۳۹غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۳۹غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
۱۴۰غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما۱۴۰غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
تمنا چون نسوزد در ضمیر من؟ که می باشدتف صحرای محشر، سینه های دل فگاران را
هلاک جلوه ام قد قیامت دستگاهان راخراب شیوه ام شمشاد این محشر پناهان را
کشم خط از سواد خامه زلف عنبرافشان رابه داغ رشک سوزد خامهام ناف غزالان را
ای جنت نقد از رخ زیبای تو ما راشد دیده بهشتی ز تماشای تو ما را