دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
فریاد که از عاشق مسکین که تو داریسر می کشد آن طرّهٔ مشکین که تو داری
ای ناله، خوشا بخت رسایی که تو داریما را نبود راه به جایی که تو داری
بردم به لحد زان رخ افروخته، داغیحاجت نبود تربت ما را به چراغی
چو فرهاد ار به تیغ بیستون مردانه آویزیز بی تابی، به برق تیشه، چون پروانه آویزی
راه دل و دین را زدی ای طرفه صنم، هایمژگان تو خواباند به ما، تیغ ستم های
خاطر از دردسر بیهده آزاده کنیسر اگر در ره رندان دل افتاده کنی
می گرفتیم به جانان، سر راهی، گاهیاو هم از لطف نهان داشت نگاهی، گاهی
درد دل گفتمی، ار همنفسی داشتمیکردمی شکوه، اگر دادرسی داشتمی
به صورت هر چه بینی، نقش برآب است در معنینگاه خرده بینان، پرده ی خواب است در معنی
گر سینه شود سینا، بی تاب و توانستیتاب من و آن جلوه، مهتاب و کتانستی
کند خون دل من، چشم تر را خانه آراییکه دیگر می کند بهتر ز می، پیمانه آرایی؟
به جلوه، جامهٔ صبر مرا قبا کردیبه یک نگه، من و دل را، ز هم جدا کردی
نمیدانم تو بیپروا نگاه، از دل چه میخواهی؟نثارت کرد جان را، دیگر از بسمل چه میخواهی؟
ای دل، سپند آتش سودای کیستی؟خرمن به باد داده و رسوای کیستی؟
ناله ام را در دلش تأثیر بودی کاشکیشکوه ام را گاهگاهی می شنودی کاشکی
چه خوش بود که به دی، طرح نوبهار کشیپیاله بر رخ آن آتشین عذار کشی
خاصان تمام مستند، ساقی صلای عامیته جرعه ای کرم کن، مِن راوقِ الکرامی
به دلهای دماغ آشفته، سنبل می کند کاریبه ما شوریدگان، آن زلف و کاکل می کند کاری
به جانسوزی، نی کلک سخنساز مرا دیدیبه خاموشی نوای سینهپرداز مرا دیدی
ای از شرار عشق تو هر سینه آتشخانهایدل شمع رخسار تو را، آتش به جان پروانهای
ز نقش خط که به رخسار ارغوان زده ایرقم به خون من ای نازنین جوان زده ای
آگه ز بی وفایی اغیار گشته ایاز جام حسن مستی و هشیار گشته ای
بنمای رخ چون دیده را گرم تماشاکرده ایور خوش بود مستوریت، ما را چه رسوا کرده ای
ای شوق، در شکنجهٔ دلها چگونهای؟آه ای شرار شوخ، به خارا چگونهای؟