دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
خرابم از ادای شیوهٔ مستانهٔ چشمیخمارآلوده ام، از گردش پیمانهٔ چشمی
طبیب من، چرا از خسته جان خود نمیپرسی؟توان پرسیدنی، وز ناتوان خود نمیپرسی
به دستم داده دستی، برده در خونم فرو، دستیبه چاک سینه دارد غمزه دستی، در رفو دستی
بود می خانه ها، در چشم شهلای تو ای ساقیهلال جام می گردد، به ایمان تو ای ساقی
ابرکفت بنازم، فیضی ببار ساقیگرد سرت بگردم، جامی بیار، ساقی
ابر، تر دامن و سرد است هوا ای ساقیخوش بود بادهٔ خورشید لقا، ای ساقی
بساط سرو گل، افسرده شد در گلشن ای قمریخروشی ساز کن، با بلبل دستان زن ای قمری
خموشی گزین در دبستان معنیکه لفظ است، خارگریبان معنی
من صیدم و دام، زندگانیزندان مدام، زندگانی
توکز رخ شمع طور و چشم جان، نور نظر باشیچه خواهد شد سرت گردم، شب ما را سحر باشی؟
با یار گفتم از غم بسیار، اندکیگفتا که هست حوصله درکار، اندکی
دو خصم داده به هم دست و این فگار یکییکی تو دشمن جانیّ و روزگار یکی
حیران لقایی شدم امروزکه دانیباقی به بقایی شدم امروز که دانی
ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانیعبث رنجیده ای، اسباب رنجیدن نمی دانی
هجر در دامن دل ریخته خار عجبیگلبن حسرت ما، کرده بهار عجبی
چون خود اگر عشوه گری داشتیاز دل زارم، خبری داشتی
به ناکامی گذشت، ای شاخ گل، دور از تو ایامیکسی را چون برآید کام دل از چون تو خودکامی؟
کند گردآوری زلفش، دل شوریده بسیاریکه زندان را نباشد بهتر از زنجیر، دیواری
به افسونها، شنیدم بوالهوس را، شاد می کردیچه می کردم، اگر با او مراهم یاد می کردی؟
مست صهبای الستم یللیاز می توحید مستم یللی
بدا ما قد بدا فی الحبّ من بیداءِ اشواقیاَنل کأساً و اسکرلی، الا یا ایها السّاقی
نمی ماند به مصر از پیرهن، جز تهمت چاکیسفیدی می کند در راه شوقش، دیدهٔ پاکی
دلا، به جبهه، در دوست را نشان چه دهی؟صداع سجده به آن خاک آستان چه دهی؟
در دیده و دل، از دل و از دیده جداییبی جایی و چون می نگرم در همه جایی