دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
بر دیده کشم سرمه ز خاک کف پاییشاید که دهد اشک مرا رنگ حنایی
ای کعبهٔ جان از تو کلیسای فرنگیبی یاد تو دل را دو جهان سینهٔ تنگی
اگر از دیده ابنای زمان مستوریخوش بیاسای که از جمله بلاها دوری
کمند جذبه اش نگذاشت مجنونی به صحراییسواد شهر بند حلقهٔ زلف دلارایی
ز کاوش مژه ى شوخ آتشین خوییبه سینه هر گل داغی ست چشم آهویی
مرا دور از تو، گل در پیرهن خار است پنداریرگ جان بی توام، پیوند زنّار است پنداری
دل آشفته و دیده خونبار داریمگر با محبت سر و کار داری؟
منت نکشد همّتم از دست دعاییزد غیرت من هر دو جهان را سرپایی
نگذاشت نی به هوشم، از نالهٔ رساییبیگانه ام ز خود کرد، آواز آشنایی
تو گر ابر نقاب از روی آتشناک برداریچو شبنم، عالم افسرده را از خاک برداری
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟دمار از روزگار کفر و ایمان برنمی آری؟
به حسرت گفت با صیاد خون آغشته نخجیریبه این تفسیده صحرا، آمد آخر آب شمشیری
خصم آسودگیم، ای غم جانان مددیداغ جمعیتم، ای زلف پریشان مددی
ز دام طره، شکنهای دلربا بنماینوازشی به من محنت آزما بنمای
تا شکن از دور روزگار نیابیبار، در آن زلف تابدار نیابی
بکش خون دلم تا مستی بی دردسر یابیگل داغ مرا بو کن، که بوی عشق دریابی
خواست شاهد می پرستم، یللیآنچه او می خواست هستم، یللی
دوشینه دلم داشت به یاد تو سرودیکز دیدهٔ مرغان حرم خواب ربودی
ز دل غافلی یار جانی نباشی!نداری وفا، زندگانی نباشی!
ای خستهٔ بی قرار چونی؟بی مونس و غمگسار چونی؟
به قید آب وگل ای جان ناتوان چونی؟دپن کهن قفس ای سدره آشیان، چونی؟
حین طفت حول الحی اذ مررت بالجانیرهزن دل و دین شد، چشم نامسلمانی
برده ست غمت، دست و دل ازکار، کجایی؟ای مونس دلهای گرفتار کجایی؟
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی؟