دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
رگ در تنم ز شورش سودا گسیختهپیوند من ز جان شکیبا گسیخته
به جلوه های رسا سرفراز می آییمگر ز غارت عمر دراز می آیی
سر چه باشد که تو در راه وفا نگذاریهمه جا ریزه ی دل ریخته پا نگذاری
ای آنکه غم هجرکشیدن نتوانیترسم که رخش بینی و دیدن نتوانی
گاهی به نگاهی دل ما شاد نکردیحیف از تو که ویرانه ای آباد نکردی
ای عهد شکن، با تو اگر کار نبودیکار دل ما این همه دشوار نبودی
سیمین بدنا! شمع شبستان که بودی؟من سوختم، آرایش ایوان که بودی؟
به قید جسم ز جان جهان چه می دانی؟تو دل نداده ای، از دلستان چه می دانی؟
لوح دل را اگر از نقش دوبی ساده کنیخاطر از خانقه و میکده آزاده کنی
در پرده خط، خال به صد ناز گرفتیاز مرغ دلم دانه چرا بازگرفتی
تنگی از دل نرود تا تو میان نگشاییمشکل آسان نشود تا تو زبان نگشایی
یک نفس نیست که خون در دل شیدا نکنیآتش آه مرا بادیه پیما نکنی
بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنیمی زیبدت که ناز به کون و مکان کنی
تو و زهد خشک زاهد، من و عشق و می پرستیتو و عیش و هوشیاری، من و گریه های مستی
کشیدی تیغ و ساغر، گشتی آتش، گفتیم چونیسرت گردم چه سانم؟ زندگی را تشنهٔ خونی
چو چشم آینه حیرانم از جمال کسیپری به شیشهٔ دل دارم از خیال کسی
من رند خراباتم،سر مست و خراب اولیوین عقل نصیحت گر، مغلوب شراب اولی
زان نور دیده، شد مژهٔ خون فشان تهیاز طایر مراد مباد آشیان تهی
که گفتت گرد سر آن طرهٔ عنبرفشان بندی؟ز ابر خط به خورشید قیامت سایه بان بندی
سرت گردم، نمیپرسی تو هم دیوانهای داری؟نه آخر ای چراغ چشم من، پروانهای داری؟
خوش آنکه بزم حریفان کنون بیاراییز عکس چهره می لاله گون بیارایی
ای روی تو را موج عرق آینه سازیآیینه ز عکس تو پریخانهٔ نازی
افشاند نسیم سحری زلف نگاریمی خواست دماغ دل ما، بوی بهاری
ای سوختهٔ عشق چرا کم ز سپندی؟از خویش برون آی به یاهوی بلندی