دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
کسی داند که هر بیتش به دیوان میزند پهلوکه این مطلع به آن حسن به سامان میزند پهلو
در ملک جسم روشنی جان به نیم جوآیینه در ولایت کوران به نیمجو
من در میان نبودم، دل بود و یار هر دواز بیخودی به شکرم وز روزگار هر دو
مطلوب در لباس طلبکار آمدهخود را به صد نیاز پرستار آمده
تا رفته از نظر، ز تنم جان برآمدهشرمندهام که در غمش آسان برآمده
دل، سیه مست به سودای تو از جا رفتهاز نگاه تو چها بر سر تقوا رفته
تیغت از فرق مبتلا رفتهاز سرم سایه هما رفته
نسرین بری گلگون قبا، از جلوه جانم سوختهسودای مشکین طرّه اش سود و زیانم سوخته
از ما نهان ز فرط ظهوری، چه فایده؟دایم میان جانی و دوری، چه فایده؟
روضه خلد خدایا به نکوکاران دهدولت وصل، جزای دل مشتاقان ده
عشق تو بانگ زد به زمین و زمان همهجستیم از این خروش ز خوب گران همه
سوی محراب شدم با می ناب آلودهدر بغل مصحف و دامن به شراب آلوده
لعل لب او تا به لب جام رسیدهجان بر لبم از رشک به ناکام رسیده
گل را ورقم رونق بازار شکستهاین خامه کله گوشه به گلزار شکسته
سحر آمد ندا ز میخانهکای خرابات گرد دیوانه
صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کردهچو بوی گل گذشتی تکیه بر دوش صبا کرده
خوش تلخ عتاب آمده ای حرف به جا چه؟نوشین لبت اغیار مکیدند به ما چه؟
دوشین چو شفق بودم، خون جگر آلودهکان ماه به شهر آمد، گرد سفر آلوده
مژگان نگر چو عربده جویان برآمدهخنجر به دست، بر زده دامان برآمده
نمی بینم کسی از آشنارویان به جا ماندهدر این غربت همین آیینهٔ زانو به ما مانده
گر غمزه اش به یغما، دل را ز ما گرفتهپیکان او به از دل، در سینه جا گرفته
دل داغ تو را به جان گرفتهجان درد تو جاودان گرفته
در دیده نگاه تو که از جوش فتادهمستی ست که در میکده خاموش فتاده
رسید از عرق آن شاخ گل گلاب زدهچو لاله عارض گلبرگش آفتاب زده