دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
ساقی دم صبوح است، خورشید جام گرداندور زمانه یکدم، حسب المرام گردان
بی تو چسان به سر برد جان امیدوار من؟ای بت دلفریب من، صبر من و قرار من
نگاه گرم آتشپاره ای برد اختیار منبود در پنجه ی برق تجلّی، مشت خار من
ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر منزند پهلو به آب زندگی، موج حصیر من
پیری به راه حرص نتابد عنان منتن در نمی دهد به کشاکش کمان من
خارم که نیست گلشن صورت سرای مندهرم نمی خرد که ندارد بهای من
که خواهد رسانید پیغام منبه بیگانهٔ آشنا نام من؟
با این تنک سرمایگی، زحمت مکش زاری مکنهمچشمی مژگان من، ای ابر آزاری مکن
ز رخ چون آتش موسی نمودی، سینه سینا کنلبت را چون دم عیسی ست، این دل مرده احیا کن
روی کِه جلوه کرده که حیرانم این چنین؟زلف کِه دیده ام که پریشانم این چنین؟
نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردنقطره ای چند سرشک از مژه غلتان کردن
ای طلعت سیمین بران آیینهٔ رخسار توصبح بناگوش بتان، یک پرتو از انوار تو
دل در پریدن است چو شبنم ز روی توخون مشک می شود به رگ گل ز بوی تو
ای آب خضر، سایهٔ سرو روان توآتش به جان، گل از رخ چون ارغوان تو
بنگر چه می کند مژه های دراز توآخر بگو، چه شد نگه دلنواز تو؟
به طوطی نکته آموزد لب شیرین کلام توبه طوبی می فروشد جلوه سرو خوش خرام تو
هدف سینه ز من، ناوک مژگان از توسخت جانی ز من و سستی پیمان ازتو
من نه حریف وعده ام طاقت انتظار کو؟تا به اجل سپارمش جان امیدوار کو؟
کام دلی به عالم ناپایدار کو؟گیرم که زِه کنیم کمان را شکار کو؟
ساقی می عارفانه ات کو؟جان داروی جاودانه ات کو؟
جان را سپند ساز و به آتش نثار شوبا دل قرار عشق ده و بی قرار شو
دارد ستاره ریز، مرا آفتاب توعالم خراب چشمم و چشمم خراب تو
زند بر خرمن شادیّ و غم برق جمال تونباشد عشق را کاری، به هجران و وصال تو
هله من جان جهانم، تنه ناها یاهومظهر آیت شانم تنه ناها یاهو