دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
بی پا و سر ز قدر و شرف کام می بردپیر مغان مرا به ادب نام می برد
از پرده چو خواهد، گل رخسار برآردپوشد به لباس گل و از خار برآرد
کشم چو آه، دل ناتوان بیاسایدخدنگ چون سفری شد کمان بیاساید
اگر نسیم نباشد که زلف بگشاید؟به عاشقان رخ معشوق را که بنماید؟
صباحت کو که گل را بر سرم شور جنون سازد؟ملاحت کو که بر داغم نمکدان را نگون سازد؟
در این دو هفته که با گل مدار میگذردپیاله گیر که ابر بهار میگذرد
گریبان چاکم و جانان مرا دیوانه پنداردحکایتهای هجران مرا افسانه پندارد
هوای عشق برونم ز ننگ و نام کشیدبه توبه نامهٔ من، یار خط جام کشید
لب تشنهٔ تیغیم، ز کوثر چه گشاید؟دریا کش زخمیم، ز ساغر چه گشاید؟
ترسم از چشم خوشت غافل نگاهی سر زنددر دل بی طاقت من اشک و آهی سر زند
ساغر نزنم تا بتوان خون جگر زدبر سر نزنم گل، چو توان دست به سر زد
به خاموشی صفیر آشنایی می توانم زدچو نی از داغهای خود نوایی می توانم زد
گر به شوخی شرری در پر پروانه زدندآتش عشق مرا در دل دیوانه زدند
تهمت برق تجلی ست که بر طور زدندآتش از جلوه مرا بر دل پرشور زدند
بیخودان بانگ اناالحق که درین دار زدندآتشی بود که در خرمن پندار زدند
یاد وصلی که دل از هجر خبردار نبوددر میان این تن ویران شده دیوار نبود
شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بودگل داغ دل من انجمن آرای تو بود
بزم وصل است و غم هجر همان است که بوددل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود
با چرخ سفله، همّت ما در نبرد بودگر روزگار پشت نمی داد مرد بود
محرومی وصال تو دل را نوید بودصبح امید آینه، چشم سفید بود
یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بوددوری که خوش گذشت به ما، دور جام بود
طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بودصاف پیمانهٔ عرفان، رخ نیکوی تو بود
همّت ما مدد پیر و جوان خواهد بودخاک ما خاک مراد دو جهان خواهد بود
امشب که دل در آتش آن گلعذار بودهر موی بر تنم رگ ابر بهار بود