دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
فروغ آن گل رخسار بی نقابم سوختگیاه تشنه جگر بودم، آفتابم سوخت
نگاه گوشهٔ آن چشم میگسارم سوختز نارسایی ساقی، دل فگارم سوخت
آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوختجستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت
اشکم نمک به یاد لبت در ایاغ ریختغم لاله لاله خون دل از چشم داغ ریخت
در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریختچون طور، بنای دل مهجور فروریخت
مجنون مرا شور تو بی پا و سر انداختکوه غم عشق تو مرا از کمر انداخت
هر زهر که چشمت به ایاغ دل ما ریختالماس شد، از دیدهٔ داغ دل ما ریخت
زانرو که زد به بلبل پرشور، پشت دستتا حشر می گزد، گل مغرور، پشت دست
از داغ او سرم به گریبان آتش استرگ در تنم چو شمع، رگ جان آتش است
کام، آشنا به ماحضر روزگار نیستجز زهر غصه در شکر روزگار نیست
بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیستاز بادهٔ شبانه گذشتن، شعور نیست
در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هستکرد آن چنان نگاه تو خاطرنشان که هست
خورشید و ماه آینهٔ حسن یار نیستعینک حجاب گردد، اگر دیده تار نیست
لب از خون تر کنم گر ساغری نیستخوشم با ناله گر رامشگری نیست
تا دل از خود نرود، حال پریشانی هستذوق وصلی به کمال و شب هجرانی هست
دل گواه است که در پرده دلارایی هستهستی قطره دلیل است که دریایی هست
درین زمانه نه یاری نه غمگساری هستغریب کشور خویشیم روزگاری هست
دل خوردن عشاق تو کار دگران نیستاین لقمه، به اندازه هر کام و دهان نیست
عاشق حریف حملهٔ شیر دلیر نیستدر سینه اش اگر جگری همچو شیر نیست
در راه محبت، سر اگر شد قدمی هستگرچشم وفا نیست، امید ستمی هست
نخلم از گریه در آب است و ثمر پیدا نیستتا فلک آتش آه است و اثر پیدا نیست
چشم صاحب نظران در پی دنیاست که نیستسر خط ساده دلان نقش تمناست که نیست
با مستی غمت به شراب احتیاج نیستبا این دل برشته کباب احتیاج نیست
می عشق است که عالم همه میخانهٔ اوستخرد پیر، خراباتی دیوانهٔ اوست