دفتر شعر
۲۶۴ شعر در این دفتر
بشکن قدح سپهر دون ای ساقیمی نیست درین جام نگون ای ساقی
صحراست ز سبزه، سبزفام ای ساقیکار از گل و مل شود تمام ای ساقی
ای درد، ز مرگ فکر درمان نکنیآزار دل شکسته حالان نکنی
ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاریدرد و غم خویش رایگان نگذاری
ای ناله، خلاف دردکیشان نکنیغمّازی راز سینه ریشان نکنی
ای دوست چراغ چشم بیدار توییمعشوق تویی، عاشق دیدار تویی
شوق ار به دیارت نرساند نرسیدر صفهٔ بارت نرساند، نرسی
هم درد و دوای دل افگار توییعاشق تویی و عشق تویی، یار تویی
ای خامه بسی نکته سرایی کردیاز زلف سخن گره گشایی کردی
چون باد صبا، سبک عنانی نکنیبا زاغ و زغن، هم آشیانی نکنی
آلودهٔ زهد کرده ام دامانیوجّهت مِنَ المسجدِ نحو الحانِ
زاهد، از عشق، دین به افسون نبریروی ورع از میکده، گلگون نبری
تا چهره ز اشک ارغوانی نکنیدر محفل عیش، گل فشانی نکنی
امروز دل است، زیر بار عجبیدارد نفس صبح، غبار عجبی
از می، لب غنچه گشت گلگون ساقیچون لاله نشسته ایم در خون ساقی
ای آنکه به لافگاه دعوی چستیواندر طلب گوهر عرفان سستی
خاموش حزین که گفتنی ها گفتیبا مثقب کلک خویش درها سفتی
در کعبه حزین ، امیر اسلام شویدر دیر حریف باده و جام شوی
آنی که به قد ز سرو آزاده تریدل را، ز بهشت نقد آماده تری
ای آنکه بنفشه زیب نسرین داریصد رخنه ز غمزه در دل و دین داری
مهری به لب خود زن اگر مرد مهیگر نیکی، اگر بدی، که خاموش بِهی
هر دم ز تو عمر می کَنَد بیخ و بنیجز وعده به فردا نشناسی سخنی
سرتاسر آفاق، حزین گردیدیوز دیدهٔ دید، دیدنی ها دیدی
از عشق فتاده ام به منزلگاهیکانجا نبود سوی برون شد، راهی