دفتر شعر
۲۶۴ شعر در این دفتر
پرسید ز یار خود، یکی از یارانکی دوست بگو چگونه ای؟ گفت ای جان
ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکندر کالبد فسردگی ریشه مکن
نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخنخونین جگریّ و جانگدازیست سخن
آن راحت جان و دل شیدایی منگویا ز خدا خواست جگر خایی من
ای دیدهٔ زار من چه خواهی کردن؟جز اشک نثار من چه خواهی کردن؟
صوفی، اگرت هوای کشف است و یقینبگذار حدیث نفس و بشنو ز حزین
یاران عزیز و نور بینایی منرفتند چو هوش از سر سودایی من
حق ظاهر و خلق در حجاب افزودنسرچشمهٔ خورشید به خاک اندودن
آمد سحر آن نگار خونین جگرانپرسید ز احوال منِ دل نگران
ای گل تو به بویی دل خود شاد مکنبا رنگ پریده جلوه بنیاد مکن
ای بخت نژند در سیاهی بی توتن زار و نزار، چهره کاهی بی تو
ای خاک وفا رفته به باد از دل تویک دل به جهان نگشته شاد از دل تو
ای در دل هر قطره تمنّا از تووی در سر هر حباب سودا از تو
ای دُرّ یتیم، دیده دریا از توآه از تو و ناله سینه فرسا از تو
ای عاشق محزون، دل ناشاد تو کو؟وی کوه گرانِ درد، فرهاد تو کو؟
سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجواز واعظ بی خبر، جز افسانه مجو
غفلت زده ام، خاطر آگاهم دهافسرده دلم، آه سحرگاهم ده
ای صیت بزرگی به جهان افکندهدین را به درم داده، شکم آکنده
ای بندهٔ دهرِ دون نواز گندهبا ک..ن خری ساخته، چون خربنده
تا چند حزین اسیر ماتم شدهای؟با خلق زمانه از چه همدم شدهای؟
جانا چه بود که خاطری شاد کنیوز لطف، دل خرابی آباد کنی
تا ناله، درفش کاویانی نکنیدر کشور دهر، قهرمانی نکنی
آشفتهٔ دور روزگارم ساقیدرماندهٔ محنت خمارم ساقی
رفتند ز بزم، میگساران ساقیمن مانده ام از گران خماران ساقی