دفتر شعر
۲۶۴ شعر در این دفتر
شد صید خم زلف رسایی دل ماافتاد به دام اژدهایی دل ما
ای چشم و چراغ دل غم دیدهٔ مادر راه تو خاک شد دل و دیدهٔ ما
لعلت به فسون نبرد از دل تب و تابگر شکّر لطف داد و گر زهر عتاب
کردی دلم از حسن گلوسوز کبابنه پرتو لطف دیده نه برق عتاب
در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خوابسرتاسر آفاق بود موج سراب
ای مطرب عاشقان نوای تو کجاست؟ای ساقی جان آب بقای توکجاست؟
سرمایه دهر، خاک بیزی ست،که هستدر مزرع حسرت اشک ریزی ست، که هست
در کار زمانه هر که بیکارتر استاز عاقبت کار خبردارتر است
هر چند که ما رهرو و دنیا راه استدر راه نشستن خطر آگاه است
اوضاع زمانه لایق دیدن نیستوضعی خوشتر ز چشم پوشیدن نیست
نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ستبازیّ شگرفی به میان افتاده ست
در محفل آسمان سُها و خور هستدر بحر جهان هم صدف و هم در هست
خویی مه و مهر را به دلداری نیستآبی در جوی ابر آذاری نیست
دانم که به جز خدای قهّاری نیستبر خاطرم از ظلم کسی باری نیست
آن را که نصیب از خرد ادراک استدر معرکهٔ جهاد خود چالاک است
خورشید، علم به کوهساران زد و رفتدلدار، در امیدواران زد و رفت
هر چند که خصمی سپهر از جهل استآسان گذرد به خاطری کو اهل است
از عمر عزیز رفته افزون از شصتگاهی در کار و گه به کوتاهی دست
دل گم شده است، سینه پردازی هستجان سوخته است، جلوهٔ نازی هست
از دیده به دیده، ناوک اندازی هستاز سینه به سینه، قاصد رازی هست
امّید گداست، تا در بازی هستمعشوق غنیّ و عشق را آزی هست
داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟زخمی که گدازد دمِ ساطور کجاست؟
صد وادی بیکرانه درگوشه ی ماستلخت دل بسته بر میان توشهٔ ماست
ای شاخ امید، برگ و بار تو کجاست؟فصل تو کدام و نوبهار تو کجاست؟