دفتر شعر
۲۶۴ شعر در این دفتر
آلوده ی کام دل مشو، کام آن استهرگز طمع دانه مکن، دام آن است
آن غنچه که نشکفد به گلشن لب ماستکامی که روا می نشود مطلب ماست
از داغ فراق سینه ام جوشان استهوش من شوریده ز مدهوشان است
ازگریهٔ من دیدهٔ اختر شور استوز ناله ی من دل ملک رنجور است
عشق است سلیمان و دل انگشتر اوستداغ جگرم سیاهی لشکر اوست
هر چند سپهر فکرم اختربار استبر دوش زبان، سخنوری سربار است
ای ساقی عاشقان، می ناب کجاست؟ای خضره ره سوختگان، آب کجاست؟
عهدیست که آشنا و بیگانه یکیستنرخ خزف وگوهر یکدانه یکیست
ساقی، قدحی که دور گلزار گذشتمطرب، غزلی که وقت گفتارگذشت
عشق است که درد من و درمان من استدین من و پیر من و ایمان من است
افسانهٔ عشق، راز پنهان من استصد چاک چو جیب گل، گریبان من است
یار است که در ظلمت امکان شمع استخود، راز و نیاز و خویشتن هم سمع است
این کوچهٔ عمر، وحشت افزا راهی ستحیرت زده است هرکجا آگاهی ست
غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشتاز لطف گذشتیم و عتابی ننوشت
افسوس که درد عشق و درمان هم نیستداغ دل گرم و مهر جانان هم نیست
هستی بزمی ست، انجمن سازی هستعالم نطعی ست، پنج و شش بازی هست
یار آینه حسن دلارای خود استیک دیدهٔ محو، در تماشای خود است
آن را که رسوم عشقبازی اصل استآسوده ز دوری و خلاص از فصل است
داغم به دل از دو گوهر نایاب استکز وی جگرم کباب و دل در تاب است
از حرف وداع، دیده جیحون شد و رفتهوش از سر سودا زده مجنون شد و رفت
بی ضامن و رهن، وام می باید، نیستعنقا ما را به دام می باید، نیست
هند است و جهان به کام می باید اوا نیستپاس هر خاص و عام می باید اوا نیست
در هند اگر کسی نرنجد از راستگویم طبقات خلق را بی کم و کاست
دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراستوز گریه نمی رود غباری که مراست