دفتر شعر
۲۶۴ شعر در این دفتر
دیدیم، سواد هند حیرت زار استروز کِه و مِه چو شام هجران تار است
در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر استبی دردان را ز درد ما کی خبر است؟
دردانهٔ دریای حقیقت درد استدرد است که میزان عیار مرد است
ای سینه بنال، ناله کار من و توستای ناله ببال، روزگار من و توست
ساقی، رگ ابر آبداری برخاستگویا که ز چشم می گساری برخاست
ای تیره شب فراق، پایان وقت استای صبح بکش سر از گریبان، وقت است
با ما زاهد، خیال خامت عبث استوز سبحه به کف، دانه و دامت عبث است
دردا که دری نسفته می باید رفتراز دل خود نگفته می باید رفت
ما را لب لعل فام می باید، نیستاین شهد نصیب کام می باید، نیست
از روی تو شمع سان نگاهم همه سوختوز گرمی خویت اشک و آهم همه سوخت
از صومعه تا میکده، پر راهی نیستاز کعبه به بتخانه شبانگاهی نیست
از خصمی مردمان مرا حال نکوستیاران همه دشمنند، خصمان همه دوست
آن دیده، که بازاری عشاقش خوستروی طلب راه نوردان با اوست
دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیستشوریده سرم دامن صحرایی نیست
مردی که میان دردمندان فرد استتنها دل ماست کز دیار درد است
دلبر بسیار و دل نگهدار کم استدلدار کم و چه کم که بسیار کم است
دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟بر سرچون شمع،بی تو شبها چه گذشت؟
دوران به نشاط و غم صلایی زد و رفتبلبل ز سر شاخ، نوایی زد و رفت
دیشب طربی بر دل غمناکم ریختهر بخیه که داشت، سینهٔ چاکم ریخت
بسته ست زبانم و بیان در سیر استتن ساکن اگر بود، روان در سیر است
از حوصلهٔ صبر، غمت بیرون استهر لحظه دل از فراق، دیگرگون است
هرحند که حسن و عشق، مستور به استآیات نیاز و ناز، مشهور به است
گر خاک شوی، در ره دلدار خوش استور نازکشی، ناز خریدار خوش است
دم سردی زاهدان کافورمزاجافسرد حرارت به عروق و اوداج