دفتر شعر
۲۶۴ شعر در این دفتر
یک چند، دل از آز هراسان کردیمجمعیت خویش را پریشان کردیم
بشتاب دلا برگ سفر ساز کنیمشاید در فیض بسته را باز کنیم
بار خودی افکنم، سبکتاز رومتا سایهٔ آن سرو سرافراز روم
داغ غم آن نگار مهوش دارمچون شمع، تنی در آب و آتش دارم
زیبا صنما ز بی قراران توایمما دلشدگان سینه فگاران توایم
یارای زبان کو که ثنای تو کنیم؟توصیف کمال کبریای تو کنیم؟
عشق تو کلیم طور سینای دلمداغت حشم سینهٔ صحرای دلم
جان در سر زلف تابناکی کردمدل را صدف گوهر پاکی کردم
حال دل آسوده دلان سوخت دلمبی دردیِ این بی خبران سوخت دلم
صوفی برخیز های و هوبی بزنیمآتش در دل به یاد رویی بزنیم
از ظلمت هستی خود آزاده منمچون شمع به زیرتیغ، استاده منم
چون شمع بود داغ جنون تاج سرمآتش به جهانی زده مژگان ترم
ای هوش به می داده، فدای تو شومغارت زدهٔ باده، فدای تو شوم
چل سال کتاب جسم و جان را خواندیمتاریخ زمین و آسمان را خواندیم
زهرم به قدح دهی که می نوش مکندر آتشم افکنی که هان جوش مکن
از گنج، به مار صلح نتوان کردناز باغ، به خار صلح نتوان کردن
مقدور نشد ز دامن افشانی مندر جامهٔ زندگی، تن آسانی من
تدبیر به کار من چه خواهد کردن؟ساغر به خمار من چه خواهد کردن؟
وبرانی عشق، باشد آباد شدناز قید هزار منت آزاد شدن
ای بستهٔ آب و گل، چه خواهی کردن؟ز اخوان صفا خجل چه خواهی کردن؟
معنی طلبی، بساط صورت ته کنبگذار حزین فسانه، ساز ره کن
پیش کرمت دست تهی آوردمنزد تو، کمیّ و کوتهی آوردم
گر قدر به روستا نمی دارندمدر مصر معظّمان خریدارندم
تا کی گل عیش در چمنها جویم؟آوارهٔ خود را به وطنها جویم؟