دفتر شعر
۲۶۴ شعر در این دفتر
بخرید یکی خواجه، غلامی به هوسپرسید از آن بنده ی پاکیزه نفس
آنی که سر از سجدهٔ کوی تو نتافتنه روم و نه روس
این خرقهٔ پر زرق و ردای سالوسای دل به کجا برم؟ کزو به ناقوس
تا چند به چنگ غم پنهانی خویشروزی به شب آرم از گرانجانی خویش؟
صوفی برخیز، باده صافیست بکشخم گر نبود پیاله کافیست، بکش
ای عوج زمانه، قد چالاک بکشگردن به عروج قبهٔ خاک بکش
ای صورت و معنی تو را پستی فرضاز طبع، قد تو کو تهی برده به قرض
پنهان به سیه خانهٔ حرف است نقطبا آنکه ز نقطه شد پدید آن همه خط
تا عشق فکند در دلم تاب چو شمعیک لمحه ندید دیدهام خواب چو شمع
آسوده تویی چو سرو و سوسن در باغمن سوخته ام به هجرت ای چشم و چراغ
چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلافتسلیم فکند سر، که این گوی و مصاف
هرچند نوای آتشین دارد عشقبشنو که حدیث دلنشین دارد عشق
صوفی که بود اساس کارش بر زرقژاژش به دهان، خاک سیاهش بر فرق
چون لاله آتشین درین تیره مغاکپیداست مرا داغ دل از سینهٔ چاک
میزان حقیم و امتحان و لَکَ لک ؟تا باز نماییم گران را ز سبک
گر نیست مرا طالع فیروز چه باک؟ور طبع نگردد الفت آموز چه باک؟
پختیم به کار خویش سودا، من و دلشرمنده شدیم از تمنا من و دل
تا عشق تو گشت از ازل روزی دلبربست میان را به غم اندوزی دل
اندوه چو بیش شد گرفتم کم دلدل ماتم من گرفت و من ماتم دل
جمعیت خویش را پریشان کردمدل، بر سر جسم تیره ویران کردم
از کام دل است بس که عریان دستمکوتاه فتاده از گریبان دستم
آنم که به ملک نیستی سلطانمبا سامانم اگر چه بی سامانم
آنم که ز ذوق نیستی دلشادمهمواره خراب عشقم و آبادم
رخ، تازه به اشک ارغوانی دارماز دولت عشق، کامرانی دارم