دفتر شعر
۳۴۷ شعر در این دفتر
تلاش فکر ما را از سخن لافان چه می خواهی؟قماش پرنیان، از بوریابافان چه می خواهی؟
نماند از گرد غم، در سینه ام جای شکیباییبغل پر کرده ام از سنگ مینای شکیبایی
اگر نه در جهان سرچشمه ی حیوان بود معنیچرا در ظلمت آباد رقم، پنهان بود معنی؟
بر رخ چه درگشاید، بیگانهٔ وفا راچشمی که می نبیند دیدار آشنا را؟
آوارهٔ عالم، نگهی، ساخته ما راآن گوشه نشین، دربه در انداخته ما را
دل نازک، پر از خون است و رسوا می کند ما راغلط در بزم او ساقی، به مینا می کند ما را
سرشکِ لالهگون، رشکِ گلستان میکند ما رابهار خار مژگان، گل به دامان میکند ما را
چو شیشه بود تمنا تن کبود، مرافلک به سنگ جفای تو آزمود، مرا
سمند جلوه او، کرده تا غبار مراچو گردباد، بلند است از مزار مرا
رفت آنکه دل به محنت، آسوده بود ما راچشم از فسانه غم، شب می غنود ما را
تب و تاب دوزخ از دل نبرد بهشت ما راشده همچو شمع داغت، خط سرنوشت ما را
دادی به باد، طره عنبر سرشت راکردی کساد، نکهت باغ بهشت را
چنان افشاند چشمم، بیتو، اشک بیمحابا راکه ابر امشب، غلط هردم به دریا میکند ما را
فکند از نظرش، چشم کینه خواه مرابه نیمه راه، نگهداشت، آن نگاه مرا
شرار آتش دل، شبنم است باغ مرانفس چو گرم کشم، تر کند دماغ مرا
می لعلی ز ساغر می کشم، تبخاله لب رالب مخمور من نوشید این جام لبالب را
نمی داند دل آگاه، در دنیا فراغت رابه خاطر ریشهٔ غفلت، رگ خواب است راحت را
سلطان همّتم، ز جهان شسته دست راچون سیل، پشت پا زده ام خاک پست را
باغ و بهار سازد، جیب و کنار خود راهرکس گذاشت چون من، با دیده کار خود را
خوش آنکه غازه گر آیم رخ فرنگ تو رازخون دیده فروزم، چراغ رنگ تو را
نبرده لذت دیدار دلگشای تو راغلط به آینه، هر کس کند صفای تو را
گرانجان میکند، تعظیم بیجا اهل دنیا رانگین از بهر نام خشک، خالی میکند جا را
یاسمین بنده شود چاک گریبان تو رابرگ گل جزیه دهد، شقّهٔ دامان تو را
به داغ عشق پروردم، بهار خاطر خود راکه برگ عیش دانم، خارخار خاطر خود را