دفتر شعر
۳۴۷ شعر در این دفتر
کسی درد سخن، تا دل نگردد خون چه می داند؟رموز معنی از من پرس افلاطون چه می داند؟
چون نقش آن خط و خال، لوح خیال گیرداز دفتر دل ما، اقبال، فال گیرد
دل از وحشت سرای عالم غدّار می گیردکه مست آسوده حال و محسب هشیار می گیرد
از روی لاله رنگ تو خون جوش می زندبوی تو راه قافلهٔ هوش می زند
این باخته نقشان که درین خانهٔ تنگندچون مهره شطرنج به همسایه، به جنگند
یکایک از نظرم نور پیکران رفتندستاره های شب افروزم از میان رفتند
گرچه در بزم جهان، گردن میناست بلندیک سر و گردن از او نشئه صهباست بلند
شور مستی از دل دیوانهٔ ما شد بلندبانگ نوشانوش از میخانه ما شد بلند
تا حرفی از آن لعل می آلود برآمدلخت دلم، از دیده نمک سود برآمد
از نالهٔ من خامه خوش آهنگ برآمدوز نام بلندم، سخن از ننگ برآمد
سختی به ضعیفان جهان بی سبب آیدمن بد کنم و زخم ندامت به لب آید
صفای عارضش، رنگ از رخ مهتاب بزدایدخیال خط او، از چشم مخمل خواب بزداید
مکن کاری که حرفی از زبان من برون آیدشراری از لب آتش فشان من برون آید
به دل گفتم که خواهد غمزهٔ نامهربان آمدچو رفت این بر زبانم، تیر ناگه بر نشان آمد
ز هر چاکی که دارد سینه من، بوی خون آیدکه یک بو از هزاران رخنهء مِجمر برون آید
گیاه خرّمی از تربت پاکم نمی رویدگلی بی داغ دل، چون لاله از خاکم نمی روید
درنگ ازکاروان ما سبکباران نمی آیدقرار منزل از سیلاب رفتاران نمی آید
مداوای جنون از دیده بیخواب میآیدکز او دایم به گوش من، صدای آب میآید
وجود کاملان بر ناقصان دشوار میآیداگر روح اللّه است او نیز، بر خر بار میآید
ز معراج خریّت، خواجه سنگین بار میآیدبه تمکین تمام، این خرس از کهسار میآید
ز هجران کار دلتنگی به سامان دیر می آیدکه دست ناتوانم، تا گریبان دیر می آید
در آن محفل که شمع من، تجلیساز میآیداگر طور است، چون پروانه در پرواز میآید
با سفلگان شراکت روزی، زیان بودسگ دشمن گدایی یک پاره نان بود
دمهای زنده را، از اجل کی زیان بود؟گیرم چو خود کناره، سخن در میان بود