دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
همه روزه بر سر کشور دلم از بتان حشمی رسدچه رسد به ملک خراب اگر حشمی ز محتشمی رسد
بر مشامم بوی جانان میرسدبر لبم جان پایکوبان میرسد
دلی که در خم زلف بتی اسیر نباشدعجب مدار که بر ملک تن امیر نباشد
تو را بر سر از فقر افسر نباشدگرت خاک میخانه بر سر نباشد
گر گنج غمت در دل دیوانه نمیشدویرانه مقام من دیوانه نمیشد
میی کز وی بنای شادمانی ها به جا باشدکه گوید توبه از وی خاصه فصل گل روا باشد
ما سمندر زادگان را شکوه از آتش نباشدکِی ز آتش میگریزد هرکه در وی غش نباشد
سحر باد صبا از ساحت کوی تو میآمدکه با وی بر مشام جان من بوی تو میآمد
ز آشیان مرغ دلم کاش کناری بکندبو که آن سلسله مو میل شکاری بکند
روزی که کلک تقدیر در پنجۀ قضا بودبر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود
هرکه دست از جان نشوید کی ز جانان کام جویدوان که در آتش نسوزد کی ز آب آرام جوید
نگار من ز شبستان به در نمیآیدزمان گل مگر آخر به سر نمیآید
از کف ما عشق دامان شکیبایی کشیددیدی ای دل کار ما آخر به رسوایی کشید
بساط ساحت کشت است و خیمه سایه بیدطعام سینه کبک دری شراب نبید
به یاد جفت و طاق ابروی یاربپیما ساقیا پیمانه بسیار
بیا ساقی به ساغر چهره ای گلگون کنیم آخردر این ایّام گل از دل غمی بیرون کنیم آخر
ما ندیدیم به جز چشم تو خونخوار دگرهر نفس در پی آزار دلِ زار دگر
مردم من و محبّت تو در دلم هنوزتن خاک گشت و بوی وفا در گلم هنوز
بگیرم خون پاک تاک ازین پسبشویم دفتر ادراک از این پس
جلوه کند به باغ اگر سرو بلند قامتشسرو ز پا فتد که تا کس نکند ملامتش
حدیث روضۀ رضوان و نار نیرانشحکایتی است ز اوضاع وصل و هجرانش
شکفته غنچۀ خندان و گویی از دهنشچکیده خون دل بلبلی به پیرهنش
ز جان بیزارم از دست دل خویشخدایا با که گویم مشکل خویش
اگر چه نیست ترا هیچ پاس اهل وفاقبیا که طاقتم از دوریت رسیده به طاق