دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
فکندم رخت در میخانۀ عشقکشیدم دُردی از پیمانۀ عشق
برآنم که گر جامی آرم به چنگزنم سنگ بر شیشۀ نام و ننگ
مه من سر برآر از برج محملکه شب تار است و گم شد راه منزل
تا پر نشد ز بوی محبت دماغ دلچون لاله پرده برنگرفتم ز داغ دل
ای غمت سرمایۀ سودای دلشد زیان و سود تو یغمای دل
هرکه بیند عکس ساقی را به جاماز می تلخش نگردد تلخ کام
در بند هرچه در دو جهان هست نیستمدر حیرتم که اینهمه مفتون کیستم
نه چنان ز عشق بیمار وز هجر مستمندمکه توان قیاس کردن که چقدر دردمندم
ز جورت بس که شبها ناله چون مرغ سحر کردمز بیداد تو مرغان سحر را با خبر کردم
من از میخانه زان رو ناگزیرمکه جز می نیست آبی در خمیرم
زان خاک که با خون دل آمیخته دارمکوهی به سر از دست غمت بیخته دارم
ساقی بیار جامی کز چشم اشکبارمخاطر خوشست امروز برطرف جویبارم
بجز رویت نخواهم رو به روی دیگری آرمبجز گوش تو با گوشی سخن گفتن نمی آرم
ساقیا خیز که من نیز بر آن برخیزمکه به جامی ز سر جان و جهان برخیزم
ساقی بیار باده وزین جنس آتشمپروانه وش بسوز کزین سوز سرخوشم
در قمار عشق جانان باخت میخواهد دلمهرچه غیر از اوست با او تاخت میخواهد دلم
فریاد که آتش نهانمافتاد به مغز استخوانم
گرچه سخت افتاده در دام طبیعت مرغ جانمهرگز از خاطر نخواهد شد هوای آشیانم
تا به زلف تو تاب میبینمخویش را در طناب میبینم
ساقیا می ده که تا ما عاقلیمدر فنون عشقبازی جاهلیم
ما از دل و دین در ره دلدار گذشتیماز هر دو جهان در طلب یار گذشتیم
تا نکند درد رخنه در دل انسانراه نیابد در او محبت جانان
چشم اگر پوشی ز کار خویشتنلطف ها بینی ز یار خویشتن
از کوی نیک نامی باید قدم کشیدنیا خط عاشقی را بر سر قلم کشیدن