دفتر شعر
۱۰۱ شعر در این دفتر
ساقی قدحی پر کن مطرب به دفی کف زندر پیش سپاه غم با خیل طرب صف زن
هان ای مُغَنّی صبح شد برخیز و چنگی ساز کنناخن براندامش بزن وز خواب چشمش باز کن
با خویشتن فتاد مگر باز کار منکآشفته شد چو طالع من روزگار من
ای مزرع مهر تو دل منوی تخم غم تو در گِل من
از تغافل ساقی سرمست بی پروای منخون دل ریزد بجای باده در مینای من
ای عهد شکسته و جفا کردهما را به فراق مبتلا کرده
خم می افلاک و جامش آفتاب و ارض عالم میکدهعشق را مِی میشمار و عاشقان را میزده
دیداردن گر ایلده جانان مضایقهجانانهدن من ایلمرم جان مضایقه
زند چون آتش حسنش زبانهدو صد خرمن بسوزد بی بهانه
ای سلسله زلفت سرمایۀ رسواییباز آی که رسوا کرد ما را دل شیدایی
چندانکه جهد کردم با زهد و پارساییدل را ز دام زلفت ممکن نشد رهایی
تا کی رودم خون دل از هر مژه چون جویتا بو که تو چون سرو خرامان بِبَرآئی
ای خوش آن دردی که درمانش توئیخرّم آن راهی که پایانش توئی
ای لعل لبت کوثر و رویت چو بهشتیاز نار محبت تو گِلَم را بسرشتی
به کامم زهر شد تریاق هستیبه مِی ساقی بشوی اوراق هستی
خیال توبه کردم دی ز مستیولی از توبه نِی از می پرستی
هلالم ز ابرو بتا تا نمودیدل از دست دیوانۀ خود ربودی
نگار من تو چون در قصد آزار دل زاریز دست خود بیازارش ز اغیارش چو آزاری
نباشم راحت از دستت چه در خواب و چه بیداریبه هرجا رو کنم آنجا تو دست سلطنت داری
ساقیا در دادن دردی چرا اندیشه داری؟دُرد انصاف است آخر اینکه اندرشیشه داری
ای مطرب دل ترسم زین پرده که بنوازیاز پرده برون رازم یکباره بیندازی
به جانم کارگر شد زهر و ساقی راست تریاقیبه تلخی جان شیرین میسپارم رحمی ای ساقی
بر گردنم از مویت پیوسته طناب اولیسرپنجه ات از خونم همواره خضاب اولی
به شهرعشق نه روز و نه هفته است و نه سالیچو درگذشت زمان نیست غیر خواب و خیالی