دفتر شعر
۳۳ شعر در این دفتر
بت گفت به بتپرست کای عابد مادانی ز چه روی گشتهای ساجد ما
با آنکه دو کون سر به سر هستی اوستانسان ز چه مغز گشت عالم ز چه پوست
مردان همه در سماع و نی پیدا نیستمستان همه ظاهرند و می پیدا نیست
کس نیست کزو بسوی تو راهی نیستبیمستی او سنگ و گل و کاهی نیست
نابرده به صبح در طلب شامی چندننهاده برون ز خویشتن گامی چند
پیش از پس و پیش کاین پس و پیش نبودوین ملت و دین و مذهب و کیش نبود
ای حسن تو در کل مظاهر ظاهروی چشم تو در جمله مناظر ناظر
من دانه خال زلف چون دام تواممن آینه روی دلارام توام
من شانه زلف عنبرین بوی تواممشاطه حسن روی دلجوی توام
من مست و خراب و می پرست آمده اممدهوش ز باده الست آمده ام
تا من زعدم سوی وجود آمده اماز بهر تشهد به شهود آمده ام
در روی پری رخان چو در می نگرمجز روی تو می نیاید اندر نظرم
خرم طرب و نشاط و عیش آغازمخود را به خرابات مغان اندازم
تا چند فروز ذکر افسرده کنمتا کی صفتت با دل پژمرده کنم
هادی طریق اهل تحقیق منمعارف به فنون جمع و تفریق منم
آن کس که بدو می شنوم می گویموانکس که بدو هرطرفی میپویم
گنجی که طلسم اوست عالم ماییمذاتی که صفات اوست آدم ماییم
بر چهره یار ما نقابست جهانبر بحر وجود او حباب است جهان
ای گشته عیان روی تو از جام جهانپیدا شده از نام خوشت نام جهان
گه گاه به نفس خویش درپیچم منبینم که چو رشته جمله در پیچم من
ای مهر رخت مظهر ذرّات دو کونذاتت به صفت معین ذات دو کون
تو مست خودی و ما همه مست به توتو هست خودی و ما همه هست به تو
آن کیست که غیر توست آن کیست بگواو خود ز کجاست یا خود او چیست بگو
از پیش خدا بهر خدا آمده اینی از پی بازی و هوا آمده ای