دفتر شعر
۶۳ شعر در این دفتر
چون کرد خور ز توسن زرین تهی رکابافتاد در ثوابِت و سیاره انقلاب
آه از آن روز که در دشت بلا غوغا بودشورش روز قیامت به جهان برپا بود
بازم از این واقعۀ دشت بلا یاد آمدخرمن صبر و ثباتم همه بر باد آمد
ای ز داغ تو روان خون دل از دیدۀ حوربی تو عالم همه ماتمکده تا نفخهٔ صور
جامی که شاه تشنهلبان بود مست از اوهر کو چشید از آن ز غم خویش رست از او
شهید عشق که تنگ است پوست بر بدنشتو خصم بین که به یغما زره برد ز تنش
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنمبا وجودش ز من آواز نیاید که منم
الهی اکبر از تو اصغر از توبخون آغشتگانم یکسر از تو
محبوبم الله لبیک لبیکمطلوبم الله لبیک لبیک
ائتدی غم طغیان سرور قلب ناشادیم اویاناود دوتوب جلم چخوب قلا که فریادیم اویان
الوداع ای سرو ناز گلشن جان الوداعالودای ای اکبر ناکام عطشان الوداع
ای فرس با تو چه رخ داده که خود باختهایمگر اینگونه که ماتی توشه انداختهای
نیک پیِ اسب چرا بیرخ شاه آمدهایپیل بودی تو چرا مات ز راه آمدهای
چون گرفتند ره کوی شهادت در پیشزمرۀ خیل اسیران به هزاران تشویش
برادر بیتو در چشمم جهان تنگست مینالمفلک را بیسبب با من سر جنگست مینالم
اگر صبح قیامت را شبی هست آن شب است امشبطبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
نادم نئی ز دور خود ای آسمان هنوزدشمن بگریه آمد و تو سرگران هنوز
آغشته بخون پیکر شاه مدنی بیندرۀ نجفی رنگ عقیق یمنی بین
برادر ایمنم با تو در ایندشتچو نالان بلبلی برطرف گلگشت
کدام قصه دهم شرح و زار و زار بنالمز جور شمر دغا یا ز هجر یار بنالم
چون کاروان دشت بلا ره به شام کردصبح امید اهل حرم رو به شام کرد
ابت المنیته ان تطیش سهامهاقف فی الدیار و ناد این کرامها
ایختم رسل که بی نظیر آمدهایاز غیب بمقبلان بشیر آمدهای